آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۴۸۶۵
۰۹:۳۲

۱۴۰۴/۱۲/۲۷
قسمت دوم خاطرات شهید «عباسعلی فیض»

اعمال ما پیش خدا ضبط می‌شه

خواهر شهید «عباسعلی فیض» نقل می‌کند: «به من گفت: غیبت‌های شما پیش خدا ضبط می‌شه. طوری رفتار کنین که اگه اعمال‌تون رو دوباره دیدین، شرمنده نشین!»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید عباسعلی فیض» دوم خرداد ۱۳۳۳ در شهرستان سرخه به دنیا آمد. پدرش ابوالقاسم، فروشنده بود و مادرش بیگم نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. جوشکار بود. سال ۱۳۵۶ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و سه دختر شد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و دوم اسفندماه ۱۳۶۳ با سمت فرمانده گردان در شرق رود دجله عراق به شهادت رسید. پیکر وی مدت‌ها در منطقه برجا ماند و پس از تفحص در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد. برادرش محمدتقی نیز به شهادت رسیده است.

اعمال ما پیش خدا ضبط می‌شه

خدا ما رو حفظ می‌کنه

جایی از خاک جزیره باقی نمانده بود که ترکش‌های دشمن آن را شخم نزده باشد. پاتک شدید خیبر، توان نیرو را گرفته بود. تانک‌ها کنار هم آرایش گرفته بودند. بچّه‌های دسته، پا به پای بقیه می‌رفتند جلو. میان آتش و دلهره، عباسعلی پرت شد زمین. دویدم طرفش. او را بغل کردم. دست خودم نبود. داد زدم: «چطوری؟ جواب بده!»

گفت: «خدا ما رو حفظ می‌کنه تا تانک‌های اونا رو از بین ببریم.» دست کشیدم روی سرش. آرپی‌جی پوست آن را نوازشی داده بود، ولی زخم سرش عمیق نبود. گفتم: «مواظب خودت باش. اوضاع رو می‌بینی دیگه. بچّه‌ها روحیه می‌خوان. اگه طوریت بشه...»

خودش را جمع و جور کرد و نشست. با لحن محکمی گفت: «از هیچی نترسین. اینا جرأت ندارن که از یک خاکریز یک متری ما بالا بیان.»

(به نقل از محمدرضا سبوحی، هم‌رزم شهید)

بیشتر بخوانید: حتماً بر کفر جهانی پیروز می‌شویم

هوای نیروهایش را در هر اوضاعی داشت

بردن‌مان جزیره مجنون. همه به ستون توی کانال راه افتادیم. نمی‌توانستیم سرمان را بالا ببریم. گلوله خمپاره و آرپی‌جی از هرطرف می‌ریخت روی سرمان. یکی از بچه‌ها مجروح شد. خودم را رساندم پیش او. دور و بر را نگاه کردم. دنبال کمک می‌گشتم. چشمم افتاد به عباسعلی. بی‌توجه به آتش اطراف از سر صف به آخر صف توی کانال می‌رفت و می‌آمد.

ما را که دید، قدم‌هایش را تند کرد. آمد طرف‌مان. او را به خوبی می‌شناختم که هوای نیروهایش را در هر اوضاعی داشت. گفتم: «چه کار کنم؟ نمی‌تونم تنهایی این رو ببرم.»

گفت: «بچه‌ها رو می‌فرستم تا او رو ببرن. تو هم برو.» خواست برگردد. مکثی کرد و گفت: «نباید مجروح اینجا بمونه! انتقالش بده!»

(به نقل از ذاکری، هم‌رزم شهید)

خمینی مَرده

«اسمش مثل پتک خورد توی سرم. دلم می‌خواست بدونم خمینی کیه؟» عباسعلی این را گفت و سکوت کرد. ازش پرسیدم: «عباسعلی! رئیس پاسگاه از کجا امام رو می‌شناخت؟»

قرآن را بست و گفت: «نمی‌دونم. کتاب می‌خواندم. اومد سراغم. سرباز پاسگاه بودم. گفت: اگه مردی پیدا بشه خمینیه، ولی حیف که از کشور بیرونش کردن.»

(به نقل از پسرخاله شهید)

اعمال ما پیش خدا ضبط می‌شه

عباسعلی گفت: «اگه صبح تا حالا دوربینی اینجا بود و کار‌های شما رو ثبت می‌کرد و الان شما می‌دیدین، اون‌وقت چکار می‌کردین؟» دکمه ضبط را فشار داد. حرف‌های ما و سر و صدای بچه‌ها در نوار بود.

او ادامه داد: «خواهرم! نوار توی اون ضبط بوده و بچه‌ها دست زدند و دکمه ضبط رو فشار دادن. غیبت‌های شما همه است. پیش خدا هم ضبط می‌شه. وقت خودتون رو این‌طوری هدر ندین، طوری رفتار کنین که اگه اعمال‌تون رو دوباره دیدین، شرمنده نشین!»

(به نقل از خواهر شهید)

سرم خون اومد اما خدا از ما راضی نشد!

گفتم: «عباسعلی! کجا می‌ری؟»

گفت: «می‌خوام از بالای سنگر آرپی‌جی بزنم، فکر کنم به هدف نزدیکتر می‌شم.»

گفتم: «پسر! مگه آتش دشمن رو نمی‌بینی؟ با اینکه روز سومه که پاتک می‌زنه، اما یک لحظه هم جزیره مجنون ساکت نشده.»

گفت: «حالا که پاتک به اوج خودش رسیده، باید با آرپی‌جی جلوی تانک‌ها رو بگیرم.» با شلیک آرپی‌جی به تانک‌های دشمن، صدای «الله‌اکبر» بچه‌ها بلند شد.

نمی‌توانست تغییر جا بدهد. لحظه‌ای بعد تکه‌های کلاهش به اطراف پرت شد. آخر پی‌ام‌پی‌های دشمن او را شناسایی کرده بودند. با دست پاچگی پرسیدم: «بعد، بعدش چی شد؟»

گفت: «عباسعلی که خندید، نفسم بالا اومد. گلوله در فاصله نیم متری او به زمین خورد و از کلاهش چیزی باقی نمانده بود. سالم و سرحال به من اشاره کرد: «سرم خون اومد، خدا از ما راضی نشد!»

(به نقل از خواهر شهید)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه