آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۴۸۶۲
۱۴:۳۰

۱۴۰۴/۱۲/۲۶
قسمت نخست خاطرات شهید «عباسعلی فیض»

حتماً بر کفر جهانی پیروز می‌شویم

هم‌رزم شهید «عباسعلی فیض» نقل می‌کند: «گفت: اگه ما توی همه مسائل به حرف امام باشیم، حتماً بر کفر جهانی پیروز می‌شیم.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید عباسعلی فیض» دوم خرداد ۱۳۳۳ در شهرستان سرخه به دنیا آمد. پدرش ابوالقاسم، فروشنده بود و مادرش بیگم نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. جوشکار بود. سال ۱۳۵۶ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و سه دختر شد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و دوم اسفندماه ۱۳۶۳ با سمت فرمانده گردان در شرق رود دجله عراق به شهادت رسید. پیکر وی مدت‌ها در منطقه برجا ماند و پس از تفحص در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد. برادرش محمدتقی نیز به شهادت رسیده است.

حتماً بر کفر جهانی پیروز می‌شویم

حتماً بر کفر جهانی پیروز می‌شیم

با فکر خلاق خودش برای مبارزه با رژیم پهلوی، سلاح ابتکاری و مواد دست‌‌ساز می‌ساخت. در بازی توی نمایش، از این دو کار هم ماهرتر بود. وقتی صدای نارنجک دست‌‌ساز عباسعلی در باغ‌های سرخه پیچید، مأمور‌ها از هرطرف ریختند. بازرسی شروع شد.

یکی دو ساعت بعد، در پاسگاه ژاندارمری داد می‌زد: «ای آقا! ما نباید آرامش داشته باشیم؟ جلوی این مردم آزار‌ها رو بگیرین!» با صدای عباسعلی، همه اتفاق‌ها در ذهنم قاطی شد. مین خنثی شده را در دستش دیدم. زیرک‌تر از همیشه مسیر نگاهم را دنبال کرد و پرسید: «به چی فکر می‌کردی، نارنجک دستی و پاسگاه؟» 

گفتم: «آره، برای چی به پاسگاه رفتی؟ هنوز توی فکرم که چطور تونستی نقش بازی کنی؟ از وقتی تو رو می‌شناسم با مهمات سر و کار داری!»

گفت: «باید رد گم می‌کردم. دستور امام بود. حالا هم جبهه مهمه، اگه ما توی همه مسائل به حرف امام باشیم، حتماً بر کفر جهانی پیروز می‌شیم.»

(به نقل از محمدحسین احسانی، هم‌رزم شهید)

بسیجی همیشه آماده است

در تاریک و روشن هوا به آنجا رسیدم. بعد از بازرسی وارد شدم. بالای سرش رفتم. پوتین به پا کرده و لباس هم پوشیده بود. خواستم برگردم، اما با صدای پایم بلند شد و گفت: «خیلی وقته آمدی؟»

وقتی این حرف را شنیدم، برگشتم و روی زمین نشستم. احوال پرسی کردیم. گفتم: «به خانمت که می‌گی تا جنگ ادامه داره خونه نیستی، توی پایگاه هم که آماده باشی، پس کی استراحت می‌کنی؟»

گفت: «بسیجی همیشه آماده است، چون حرف رهبرش اینه!»

(به نقل از برادر شهید)

مزدت در این دنیا، تغییر رفتار معلمت بود

کتاب را به او دادم. چند دقیقه به آن زل زد. یکی دو صفحه را ورق زد و جسته گریخته خواند. با دست‌پاچگی، بچه‌ها را از کلاس بیرون فرستاد و در را بست.

گفت: «به کسی نباید حرف بزنی، هم برای برادرت خطرناکه و هم برای من، قول می‌دی؟» قول دادم و به حیاط مدرسه رفتم.

چند روز بعد، زنگ تفریح من را به داخل کلاس برد و کتاب را از کیفش درآورد و گفت: «این رو به برادرت بده، اگه باز هم داره برای من بیار، این کتاب‌های مذهبی رو اگه مأمور‌ها بگیرن، به دردسر می‌افتیم. به هیچ‌کس حرفی نزن و نشون نده!»

چند ماه بعد، آخرین کتاب را به عباسعلی برگرداندم و گفتم: «معلم ما دیگه حجابش خوب شده، لباس‌های مناسب‌تری می‌پوشه و رفتارش هم عوض شد.»

گفت: «مزدت توی این دنیا تغییر رفتارش بود، اجر آخرتی هم داره، داداش کوچولو!»

(به نقل از برادر شهید)

دلتنگی برای میدان جنگ

«همه‌ دسته پشت دژ جمع بشین.» صدای عباسعلی بود. درگیری شروع شده بود. گلوله خمپاره و تیر از هرطرف می‌آمد. انگار بعثی‌ها با خودشان عهد بسته بودند همه مهمّات را چند ساعته تمام کنند. به کناری‌ام گفتم: «می‌دونی فرمانده دسته چه کارمون داره؟» او هم مثل من بی خبر بود. دلم می‌خواست زودتر حرف‌های فرمانده دسته را می‌شنیدم و برمی‌گشتم وسط میدان جنگ. ماه‌ها بود که خودمان را برای عملیات بدر آماده می‌کردیم. عباسعلی همه را به صف کرد و با صدای بلند گفت: «از جلو نظام!»

(به نقل از محمد اسراری، هم‌رزم شهید)

بدون اذن خدا، یک برگ هم از درخت نمی‌افته

دلهره افتاد توی دل بچّه‌ها. بیشتر نگران همدیگر بودند. تا شروع عملیات محرم چند روزی مانده بود. فرمانده دسته‌مان آمد داخل چادر. اعتراض بچّه‌ها رفت به آسمان. حرف‌شان این بود: «اگه گلوله‌ای بیاد و همه با هم شهید بشیم. می‌دونین چه اتفّاقی می‌افته؟ اصلاً چرا توی چادر‌های گروهی باشیم؟»

با حوصله به حرف‌های‌شان گوش داد. حق هم داشتند. با شهید شدن یک تعداد توی چادر گروهی، بقیه روحیه خود را از دست می‌دادند. عباسعلی گفت: «بدون اذن خدا، یک برگ زرد از درخت نمی‌افته. اگه قراره شهید بشیم، چادر دو نفره که جای خود داره، توی سنگر بتونی هم شهید می‌شیم، خیال‌تون راحت!»

(به نقل از علی‌اکبر رستگار، هم‌رزم شهید)

یادگاری عملیات خیبر

مشغول خواندن بود. با یک لیوان چای آمدم و کنارش نشستم. دسته‌ای کتاب جلویش بود. فرهنگ لغت را برداشتم و نگاهی انداختم. تا پنجم ابتدایی درس خوانده بود، اما اگر کلمه‌ای را نمی‌دانست از فرهنگ لغت استفاده می‌کرد.

چند کتاب با ترکش سوراخ شده بود. وقتی دلیلش را پرسیدم، جواب داد: «یادگاریه، توی عملیات خیبر ترکش خمپاره‌ای کنار سنگر به زمین خورد، کتاب‌ها بی‌نصیب نموندن. من او‌ طرف‌تر بودم، اما لیاقت نداشتم!»

(به نقل از همسر شهید)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه