شهید "محمود کلهر" در وصیت نامه اش در مورد کسانی که ولایت فقیه را می پذیرند نوشت: «کارهاشان رنگ الهی دارد، هیچگاه خود را تنها نمی بینند، از غیر خدا هراس ندارند. برای خود، رهبری الهی برمی گزینند که توانا و لایق باشد.»
مرحمت بالازاده هفدهم خردادماه 1349، در روستای «چای گرمی» یکی از روستاهای شهرستان گرمی از توابع انگوت در دامان سر سبز مغان و در یک خانواده متدین و محروم، دیده به جهان گشود, پدرش حضرتقلی و مادرش ختائی عظیمی نام داشت.
در سپاه حفاظت تهران فرمانده گردان بود. همکار هم بودیم. از برادر به من نزدیکتر بود. مدتی که گذشت بیشتر او را شناختم. انسان فوق العاده ای بود. همه صفات اولیای الهی در او جمع شده بود. ایمان، تقوا، توسل، جوانمردی، حیا و.... به این صفات باید پهلوانی و شجاعت را هم اضافه کرد.
شهید «محمود کلهر» در وصیت نامه اش نوشت: «خداوندا! شکرت که بنده حقیر و فقیرم، نه امیر و وزیر. خدایا! پیشانی بر خاک نهادن، آسان اما دل از خاک برداشتن، بسیار دشوار است.»
شهید مرحمت بالازاده هفدهم خردادماه 1349، در روستای «چای گرمی» یکی از روستاهای شهرستان گرمی از توابع انگوت در دامان سر سبز مغان و در یک خانواده متدین و محروم، دیده به جهان گشود, پدرش حضرتقلی و مادرش ختائی عظیمی نام داشت.
دختر شهید "غلامرضا میرزاآقایی" می گوید: « وقتی پدرم از شهدا می گفت: من پرسیدم: بابا شهادت چه مزهای دارد؟ پدرم بلند شد به آشپزخانه رفت و با مشتی نُقل برگشت و به طرف من و خواهرم گرفت، ما هم برداشتیم و خوردیم.»
دختر شهید "غلامرضا میرزاآقایی" می گوید: «. پدر هر وقت از جبهه می آمد برایمان هدیه می خرید و می گفت: سوغاتی جبهه است. از از نظر من و خواهرم جبهه جای خیلی خوبی بود که قلک و حلوا شکری و ... داشت. گاهی هم وقتی به پدرم فکر می کردیم یاد سوغاتی دلشان را آب می کرد.»
نوید شاهد خراسان جنوبی زندگینامه " شهید اسماعیل حسین پور " را منتشر کرد. او جوانی پرشور و عاشق بود اما عشقش حقیقی و عاشق خالق. روز بیست و سوم بهمن ماه 1364 در منطقه عملیاتی اروندرود پرواز کرد.
نوید شاهد خراسان جنوبی در سالگرد شهادت شهید " اسماعیل حسین پور " بخش هایی از متن وصیت نامه این دانش آموز قهرمان را منتشر کرده است. اسماعیل روز سوم آذرماه 1347 در روستای شیرمرغ از توابع شهرستان قائنات متولد و در تاریخ بیست و سوم بهمن ماه 1364 در منطقه عملیاتی اروندرود به فیض شهادت نایل شد.
قبل از ورود به اردوگاه ما را بازجویی کردند. از اتاق بازجویی فقط صدای ناله می آمد. جوانی بود که با لباس پاسداری اسیر شده بود. او را می زدند و می گفتند: تو پاسدار خمینی هستی! او را می شناختم. از بچه های لشگر علی ابن ابی طالب (ع) بود. هرچه او را زدند هیچ حرفی نزد. حسابی از دست او عصبانی شدند. در آخر فقط یک کلام گفت: کمی آب به من بدهید.
همرزم شهید "غلامرضا میرزا آقایی" می گوید: «قول و قرار گذاشتیم هر کسی شهید شد شفیع دیگری شود و در آخر در بمباران هواپیمایی دشمن در اروندرود به شهادت رسید.»
شهید "غلامرضا میرزا آقایی" در وصیت نامه اش خطاب به همسرش نوشت: «در تربیت فرزندانم به نحو احسنت کوشش کن، آن هم با تربیت صحیح. می خواهم فرزندانم بدانند شهید، نزد خداوند می رود.»