ملاقات پس از ده سال
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید ناصر سلطان» بیست و هشتم مرداد ۱۳۴۵ در شهرستان سمنان به دنیا آمد. پدرش ابراهیم(فوت ۱۳۵۱) و مادرش خیرالنسا(فوت ۱۳۵۱) نام داشت. دانشآموز سوم متوسطه بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و دوم اسفندماه ۱۳۶۳ در شرق رود دجله عراق بر اثر اصابت گلوله به پیشانی، شهید شد. پیکر او مدتها در همان منطقه برجا ماند و پس از تفحص در گلزار شهدای امامزاده اشرف(ع) زادگاهش به خاک سپرده شد.

سفارش برای تنها بازمانده
«برادرها سوارشین، الان ماشین حرکت میکنه.» وقتی صدا را از بلندگو شنید، پسر کوچکم را که بغلش بود به من داد. ساکش را برداشت و گفت: «خداحافظ!» همانطور که اشکهایم جاری شده بود، گفتم: «خدا پشت و پناهت! انشاءالله سالم برگردی!»
پله اتوبوس را که بالا میرفت به عقب برگشت و گفت: «زن دایی! تو رو خدا مواظب خواهرم باشین!»
(به نقل از دایی شهید)
دلتنگ جبهه
بار اول و دوم به جبهه رفت. بار سوم گفتم: «نمیخواد بری، حالا دیگه خودم میرم.» سال ۱۳۶۲ بود. رفتم جبهه. وقتی مجروح شدم، به سمنان آمدم. چند روز بعد پیشم آمد و گفت: «دایی! میخوام برم جبهه.»
گفتم: «یک مدت صبر کن، حالم که خوب شد بعد برو.» یک ماه صبر کرد. آن روز در کارخانه بودم. پیشم آمد و گفت: «دایی! دیگه صبرم تموم شده. میخوام برم.»
گفتم: «برو خدا به همرات!»
(به نقل از دایی شهید)
دیدار پس از ده سال
یک ماه بعد از رفتن او به جبهه، پیکرهای بعضی از شهدا را آوردند، مثل پیکر شهید سید جلال کیاء و شهید داودی و چند شهید دیگر. پسرخاله آقای رادبخش میدانست که ناصر شهید شده، ولی به ما چیزی نگفت. بعد از مدتی گفتند: «شهید شده و جسدش هم در خاک عراق مونده.» بعد از ده سال جسدش را آوردند، آن هم تعدادی از استخوانهایش را.
(به نقل از دایی شهید)
کارم رو درست کرد
گفتم: «ناصر! کارم رو درست کن، چون نمیتونم اون دور و اطراف برم.»
گفت: «چرا؟»
گفتم: «آخه پدرم نمیتونه از من دل بکنه.» شناسنامهام را از من گرفت و گفت: «باشه، من ثبت نام میکنم، هم خودم و هم تو رو.» با هم رفتیم جبهه.
(به نقل از آقای اکبری، دوست شهید)
خدا مراقب ماست
زمان اعزام بهش گفتم: «تو جبهه نرو!»
گفت: «چرا نرم؟»
گفتم: «تو یک خواهر داری و باید بزرگش کنی.»
گفت: «مگه من که پدر و مادر نداشتم، بزرگ نشدم؟» دیگر حرفی برای گفتن نداشتم.
(به نقل از احمد سلطان)
انتهای متن/