همرزم شهید «حسن عباسی» نقل میکند: «حرفم را قطع کرد و گفت: مرگ و زندگی دست کسی هست که سرپرست همه ماست. من چه باشم و چه نباشم، خودش بچههام رو کفایت میکنه.»
همرزم شهید «علیرضا مقدسی» نقل میکند: «گفتم: گروهانی به این اسم نشنیدم. بسیجی گفت: علیرضا مقدسی توی هر گروهانی باشه، اسم گروهان رو صدا میزنن شهید مقدسی! آخه اون عاشقتر از بقیه است، عاشق شهادته!»
همرزم شهید «نورالله عزالدین» نقل میکند: «گفتم: کجایی؟ همه توی چادر منتظرت هستن. گفت: همین دور و برها بودم تا مجوز بگیرم، کمی دیر شد. گفتم: مجوز چی؟ گفت: داشتم برای مجوز شهادت چونه میزدم. بالاخره گرفتم.»
برادر شهید «نورالله عزالدین» نقل میکند: «گفت: از راه که اومدم، رفتم پیش دوستهام یک سری زدم. مادر گفت: دوستهات کیاند که از مادرت واجبترن؟ گفت: مادر! دوستهایی که توی امامزاده یحیی دفن شدن.»
مادر شهید «حسن عربسرهنگی» نقل میکند: «گفتم: مادر! اینجا صبحها به زور از خواب بیدارت میکنم، اونوقت میخوای بری جبهه بجنگی؟ هنوز کوچکی. اگه یک وقت خوابت ببره، بعثیها میان اسیرت میکنن. گفت: نه! من زرنگم.»
مادر شهید «حمیدرضا عرب» نقل کند: «گفت: وقتی شهید شدم، دلت رو بذار پیش دل حضرت زینب، فوری آروم میشی، اصلاً خجالت میکشی که گریه کنی و توی سر و صورتت بزنی.»
دوست شهید «محمود عزیزیوامرزانی» نقل میکند: «گفت: با این وضعیت جنگ، خدا عمری بده که فرزندم را ببینم! ولی فکر کنم هم دیگه رو نمیبینیم. میخوام لااقل یک یادگاری از خودم براش باقی گذاشته باشم. بهش بگین: گهواره رو بابات برات درست کرده و خیلی دوست داشت تو رو ببینه.»
همسر شهید «محمود عزیزیوامرزانی» نقل میکند: «بعد از شنیدن خبر تولد فرزندمان، درحالیکه برای عملیات والفجر هشت به خط مقدم میرفت، کام دوستانش را با چند حبه قند شیرین کرده بود. به آنها وعدی ضیافت و دادن شیرینی را بعد از بازگشت از جبهه داده بود، اما شهد شیرین شهادت کام خودش را شیرین کرد.»
همسر شهید «حسن چاوشی» نقل میکند: «حسن خیلی سریع بیرون میرود. روزنامه را پهن میکند و نمازش را میخواند. یکی دو نفر با خندههای تمسخرآمیز او را نگاه میکنند. سرش را بالا میگیرد و میگوید: این رو بهتون بگم و راحتتون کنم. اگه سرم بره، نمازم ترک نمیشه.»