خدا کفایت می‌کند
قسمت نخست خاطرات شهید «حسن عباسی»

خدا کفایت می‌کند

همرزم شهید «حسن عباسی» نقل می‌کند: «حرفم را قطع کرد و گفت: مرگ و زندگی دست کسی هست که سرپرست همه‌ ماست. من چه باشم و چه نباشم، خودش بچه‌هام رو کفایت می‌کنه.»
وقتی اسم گروهان، نام یک عاشق می‌شود
قسمت نخست خاطرات شهید «علیرضا مقدسی»

وقتی اسم گروهان، نام یک عاشق می‌شود

هم‌رزم شهید «علیرضا مقدسی» نقل می‌کند: «گفتم: گروهانی به این اسم نشنیدم. بسیجی گفت: علیرضا مقدسی توی هر گروهانی باشه، اسم گروهان رو صدا می‌زنن شهید مقدسی! آخه اون عاشق‌تر از بقیه است، عاشق شهادته!»
مجوزی برای پرواز
قست دوم خاطرات شهید «نورالله عزالدین»

مجوزی برای پرواز

هم‌رزم شهید «نورالله عزالدین» نقل می‌کند: «گفتم: کجایی؟ همه توی چادر منتظرت هستن. گفت: همین دور و بر‌ها بودم تا مجوز بگیرم، کمی دیر شد. گفتم: مجوز چی؟ گفت: داشتم برای مجوز شهادت چونه می‌زدم. بالاخره گرفتم.»
دوستانی در بهشت
قست نخست خاطرات شهید «نورالله عزالدین»

دوستانی در بهشت

برادر شهید «نورالله عزالدین» نقل می‌کند: «گفت: از راه که اومدم، رفتم پیش دوست‌هام یک سری زدم. مادر گفت: دوست‌هات کی‌اند که از مادرت واجب‌ترن؟ گفت: مادر! دوست‌هایی که توی امامزاده یحیی دفن شدن.»
دل کوچک، اراده‌ای بزرگ

دل کوچک، اراده‌ای بزرگ

مادر شهید «حسن عرب‌سرهنگی» نقل می‌کند: «گفتم: مادر! اینجا صبح‌ها به زور از خواب بیدارت می‌کنم، اون‌وقت می‌خوای بری جبهه بجنگی؟ هنوز کوچکی. اگه یک وقت خوابت ببره، بعثی‌ها میان اسیرت می‌کنن. گفت: نه! من زرنگم.»
دل سپردن به حضرت زینب(س) در سختی‌ها

دل سپردن به حضرت زینب(س) در سختی‌ها

مادر شهید «حمیدرضا عرب» نقل ‌کند: «گفت: وقتی شهید شدم، دلت رو بذار پیش دل حضرت زینب، فوری آروم می‌شی، اصلاً خجالت می‌کشی که گریه کنی و توی سر و صورتت بزنی.»
گهواره‌ای برای یادگاری از پدری که می‌دانست رفتنی است
قسمت دوم خاطرات شهید «محمود عزیزی‌وامرزانی»

گهواره‌ای برای یادگاری از پدری که می‌دانست رفتنی است

دوست شهید «محمود عزیزی‌وامرزانی» نقل می‌کند: «گفت: با این وضعیت جنگ، خدا عمری بده که فرزندم را ببینم! ولی فکر کنم هم دیگه رو نمی‌بینیم. می‌خوام لااقل یک یادگاری از خودم براش باقی گذاشته باشم. بهش بگین: گهواره رو بابات برات درست کرده و خیلی دوست داشت تو رو ببینه.»
وقتی جبهه واجب‌تر از دل مادر می‌شود

وقتی جبهه واجب‌تر از دل مادر می‌شود

مادر شهید «حبیب‌الله قلعه‌نوئی» نقل می‌کند: «هروقت می‌خواست به جبهه برود می‌گفتم: مادرجان! من مریضم و تنها، بهتره بیشتر پیشم بمونی! می‌گفت: مادر! الان جبهه واجب تره، باید برم. اگه مانعم بشین چه‌جوری می‌خواین جواب خانم فاطمه زهرا رو بدین؟»
شیرینی تولدی که با عطر شهادت جاودانه شد
قسمت نخست خاطرات شهید «محمود عزیزی‌وامرزانی»

شیرینی تولدی که با عطر شهادت جاودانه شد

همسر شهید «محمود عزیزی‌وامرزانی» نقل می‌کند: «بعد از شنیدن خبر تولد فرزندمان، درحالی‌که برای عملیات والفجر هشت به خط مقدم می‌رفت، کام دوستانش را با چند حبه قند شیرین کرده بود. به آن‌ها وعدی ضیافت و دادن شیرینی را بعد از بازگشت از جبهه داده بود، اما شهد شیرین شهادت کام خودش را شیرین کرد.»
اگه سرم بره، نمازم ترک نمی‌شه!

اگه سرم بره، نمازم ترک نمی‌شه!

همسر شهید «حسن چاوشی» نقل می‌کند: «حسن خیلی سریع بیرون می‌رود. روزنامه را پهن می‌کند و نمازش را می‌خواند. یکی دو نفر با خنده‌های تمسخرآمیز او را نگاه می‌کنند. سرش را بالا می‌گیرد و می‌گوید: این رو بهتون بگم و راحتتون کنم. اگه سرم بره، نمازم ترک نمی‌شه.»
بعدی 7 8 9 10 قبلی