گزیده ای از سخنرانی تاریخی و تکان دهنده مرحوم آیت الله امینیان در مراسم تدفین شهید «ابوالحسن کریمی» را می خوانیم.
آیت الله امینیان در مراسم تدفین شهید «ابوالحسن کریمی» چه گفت؟


به گزارش نویدشاهدگیلان: من کسی بودم که کریمی را از زمان مرحوم شهیدعلی انصاری، می شناختم. کارها وفعالیت هایی که داشت، زحمت هایی که برای انقلاب می کشید؛ چه زحمت های طاقت فرسایی!

ای مردم لاهیجان ! آیا از یادتان رفته است؛ کریمی در هنگام فرمانداری ، وقتی که یک دسته از این رفتگرهای شهر، اعتصاب کرده بودند؛ خودش با این که فرماندار بود آیا جارو به دست نگرفت و نیامد خیابان را جارو نکرد؟

انسان دیگر برای انقلاب، چه کار بکند! همین طوری که الان شنیدید ؛ کجا می شد که آشوب بشود، ضد انقلاب ، آشوب بکند، کریمی در آنجا حضور نداشته باشد.

خدایا! تو می دانی کریمی دلش برای انقلاب می سوخت، واللّه ضد روحانی نبود، ضدولایت فقیه نبود؛ عاشق ولایت بود. أمّا چه کنیم ، قلم در کفِ دشمن است! 

چه باید کرد؛ أمّا  زحمت کشیدی کریمی ،  رنج بردی کریمی، جزایش را نیز دیدی، أمّا این جور دیدی ،جزای تو این بود که باید اول به حلقت،گلوله برسد؛ یعنی باید این حنجره خفه بشود، چون این حنجره، برای ضد انقلاب مضر است، این حلقوم برای منافقین مضر است.

کریمی! من در باره تو چه بگویم؟ تو که حالا از دست ما رفتی ؛ ولی روحت می بیند.

این همه مردم ، این همه زن و مرد برای چه آمده اند؟ چه میگویند؟

می گویند : کریمی ! تو مظلوم شدی ،و شهید مظلوم گیلان ما هستی! چرا؟ برای این که تو را می شناسند و می دانستند.
البته، دشمن هم داشتی، و نمی شود انسان، هیچ دشمن نداشته باشد. مگر امام ما امام خمینی در این جهان دشمن ندارد، مگر مولای ما أمیرالمؤمنین علی علیه السلام، بی دشمن بود؟! 

بودند افرادی که با علی جنگیدند و جنگ کردند و شهیدش کردند .

دشمن هم داشتی، ولی کریمی! دوستانت را هم بببن ؛ این ها این جمعیت حاضر در تشییع پیکر تو همه دوستان تو هستند. کریمی! اگر تو رفتی ، آن اسلحهِ زور و بازوی تو  در دست این  حزب الله است.

آیت الله امینیان در مراسم تدفین شهید «ابوالحسن کریمی» چه گفت؟

خاطره ای از حماسه حضور مردم به قلم مرحوم دکتر غلامرضا رحمدل؛

تشییع جنازه ی شهیدکریمی، در نیمه ی ماه فروردین بود. فروردین ماهی است که گیله مردها (مردان و زنان گیلانی) در مزرعه، یا در شالیزارند و پا در گِل دارند. فصل نشاکاری است، باید بوته های برنج را یک به یک در شالیزار نشا کنند ؛ یعنی دست و پایشان در گِل و آب است.

همان موقع یک روستائی را دیدم که آمده بود پای جنازه ی شهید کریمی ، می گریست. گِل روی صورتش که نشان از مزرعه داشت، با دانه های مروارید اشکش که بر روی گونه اش می غلتید درهم می آمیخت و ترکیب بدیع درد و داغ را به نمایش می گذاشت.

 آمیزه ی درد و داغ بودی استاد

در ظلمت شب ، چراغ بودی استاد

آن روز که باد برگ ریز آمده بود

خود حافظ  برگ و باغ بودی استاد


داغ فراق سردار ، تاب و قرار را از جماعت گرفته بود. هرکس به زبانی و به شکلی اظهار ارادت می کرد. اصولا درآن شور و حال زائدالوصف ، کسی به بلندگو و شعارهای آن توجهی نداشت. شعارها خودجوش و بالبداهه ساخته و پرداخته می شد. عمده شعارها برخاسته از زبان دل، نه زبان سر و زبان مصلحت بود.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده