خاطراتی از شهيد امير عاشوري
تير و گلوله مثل باران به طرف من پرت مي شود ولي هيچ كدام به من اصابت نمي شود .
پدر شهيد امير عاشوري در گفتگو با خبرنگار نویدشاهد گیلان از رشت در مورد خصوصیت اخلاقی شهید خاطرنشان کرد: پسرم مهربان و با همگان رابطه خوبي داشت اگر به فرض مقداري پول در جيب داشت مي خواست با فقرا, تقسيم كند و براي نيازمندان خرج كند شهيد معظم تحصيلات خود را به ديپلم رسانيد پيس از اخذ ديپلم تصميم گرفت كه به خدمت سربازي برود. او در دوران دانش آموزي خود عضو بسيج بود و در پايگاهها فعاليت مي كرد. حدود دو سال خدمت  سربازي اش را گذراند صحيح و سالم به خانه برگشت چون از قبل بسيجي بود پس از اتمام سربازي نيز توانست در آنجا مشغول خدمت باشد.
ما بايد به دفاع از كشور و ميهن بپردازيم
وی افزود: يكروز به خانه آمد و گفت تصميم گرفته ام كه به جبهه بروم، گفتم پسرم شما كه خدمت سربازي تان را به اتمام رسانيده ايد و گواهي نامه پايان خدمت گرفته ايد چرا دوباره مي خواهيد به جبهه برويد گفت پدر جان ما جوانان بايد به دفاع از كشور و ميهن بپردازيم و دشمن را از كشور عزيزمان بيرون كنيم خلاصه با اصرار تصميم گرفت به صورت داو طلبانه به جبهه رفت. در دوراني كه در حين انجام وظيفه خدمت سربازي بود به مادرش گفته بود كه من خواب ديده ام در جبهه و جنگ شهيد مي شوم حدود يكماه از رفتن او به جبهه گذشت كه ناگهان در سال 65خبر شهادت او به ما رسيد او در منطقه منشي ستاد بود در زمان حياتش در كارهاي خانه و كشاورزي  به ما كمك مي كرد در دوران قبل از انقلاب نيز در راهپيمايي ها شركت مي كرد و بر عليه نظام مزدور شاهنشاهي شعار مي داد.

وی اضافه کرد: ملت شريف ايران بايد قدر اين انقلاب را بدانند و با دشمنان اين انقلاب و اسلام مبارزه كنند.

مادر شهيد امير عاشوري اضافه کرد : پسرم پس از اتمام دوران تحصيل خود به خدمت سربازي رفت حدود سه ماه داشت كه خدمتش تمام شود و به مرخصي آمد يكروز در خانه نشسته بود و با خودش فكر مي كرد پرسيدم چه شده است با اصرار من برايم تعريف كرد كه مادرم من خواب ديده ام در منطقه هستم تير و گلوله مثل باران به طرف من پرت مي شود ولي هيچ كدام به من اصابت نمي شود در حالي كه من نگهبان بودم تير به طرف من پرتاب مي شد در حين نگهباني بودم يكدفعه ديدم يكي سياهي به طرف من مي آيد هر چه قدر ايست دادم اهميت نداد و به طرف من آمد نزديك كه آمدم ديدم كه سيد عمامه بر سر است دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت پسرم ناراحت نباش تير و گلوله به شما اصابت نمي شود گفت پسرم شما مرا نمي شناسيد من امام حسين (ع) هستم پسرم اين را به شما بگويم كه به همين زودي ها به پيش ما مي آييد وقتي كه پسرم خوابش را برايم تعريف كرد از همان لحظه حدس مي زدم كه او شهيد مي شود. تا اينكه سه ماه خدمتش نيز تمام شد صحيح و سالم به خانه برگشت. مدتي در بسيج به صورت فعالانه فعاليت كرد او هميشه مي گفت ما جانمان را در راه اسلام گذاشته ايم تصميم گرفت كه داوطلبانه دوباره به جبهه برود.

وی گفت: در زمان حيات خود در كارهاي خانه به من كمك مي كرد حتي ماه رمضان هر سال كه ميشد مي گفت مادر شما سحري بيدار نشويد تا غذا را آماده كنيد من غذا را درست مي كنم بعداً شما را از خواب بيدار مي كنم و با هم غذا مي خوريم. هنگام سحري مشغول مناجات و دعا و خواندن قران مي شد هنگام تلاوت قرآن و با صداي او انگار روح انسان به طرف خداوند پرواز مي كرد او هميشه مي گفت ما بايد به دشمنان اجازه تجاوز ندهيم بايد جان هايمان را نثار كنيم و به دفاع از كشور بپردازيم.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده