به مناسبت سالروز ازدواج حضرت علی و حضرت زهرا، پایگاه جامع نوید شاهد گیلان تصویری زیبا از ازدواج شهید غلامرضا سلحشور را منتشر کرد.

سالروز زیباترین پیوند آسمانی

به گزارش نوید شاهد گیلان، «شهید غلامرضا سلحشور» 15 خرداد 1342 همزمان با قيام مردم در شهرستان رشت متولد شد او كه دومين فرزند خانواده بود تحصيلات خود را در رشته اتو مكانيك با مدرك ديپلم به پايان برد سپس به ورزش كشتي روي آورد و با جديت به پادگيري فنون  آن پرداخت پس از پيروزي  انقلاب اسلامي به سپاه پاسداران پيوست و در شهرستان قم مشغول به خدمت شد غلامرضا هر روز بيش از پيش مدارج ترقي را طي مي كرد تا اينكه  در مسابقات كشتي جام شهيد ناطق نوري دو بار  صاحب مقام اول شد و پس از آن در سال 63 در وزن 74 كيلوگرم به كسب عنوان  قهرماني جوانان كشور نائل آمد.

سپس ازدواج  كرد و صاحب پسري شد و مدتي بعد غلامرضا نيز همراه لشكر 21 عاشورا عازم جبهه شد و در آنجا به عنوان آر پي جي زن  مشغول جنگ شد سرانجام در 25 روز از فروردين 1367 در منطقه فاو بر اثر واژگون شدن خودرو دچار ضربه مغزي شد و به  شهادت رسيد و پيكر  پاك او را در گلزار شهداي علي بن جعفر قم به خاك سپردند.


خاطراتی از همسر شهید سلحشور:


تازه با هم ازدواج كرده بوديم كه رفتيم قم و مسجد جمكران در آن مسجد شروع كرد به نماز خواندن اول نماز امام زمان (عج) را خواندند و من هم با او خواندم و سپس نمازي ديگر را خواند كه به من نگفت چه نمازي است و آن نماز حدود دو ساعت طول كشيد به طوري كه سر به سجده گذاشت و به مناجات و راز و نياز پرداخت، بعد از نماز از او پرسيدم اين چه نمازي بود كه خواندي وقتي گفت: نماز جعفر طيار  به حال او غبطه خوردم و او را در افقي دور دست و خود را پايين تر از او يافتم.


غلامرضا در سپاه قم هر 24 ساعت كار می کرد سه روز استراحت مي كرد و وقتي به خانه مي آمد با رويي خوش و خندان وارد مي شد و هميشه با وضو بود. زمان ازدواج با من ايشان محافظ آيتالله صانعي بود وقتي شنيدم ايشان مي خواهند به خواستگاري من بيايند خيلي خوشحال شدم ولي قبل از اين كه خطبه عقد خوانده شود با من صحبت كرد شما با من داريد ازدواج مي كني آيا فكر اين را كردي كه امكان دارد من شهيد بشوم و شما هم از من فرزندي داشته باشي و ميداني كه بايد در آن صورت فرزند مرا آن گونه بايد تربيت كني كه خدا و پيامبر و ائمه بايد از تو و آن فرزند بايد راضي باشند؟!!... و من همه اين شرايط سنگين را پذيرفتيم و به عقد هم درآمديم و خطبه عقد ما را نيز آيت الله صانعي خواندند.

محافظ بود

شهيد بعدها محافظ آيت الله مشكيني ،چندي بعد محافظ آيت الله جنتي و سپس محافظ آيت الله خزعلي و بعد محافظ آيت الله اراكي (ره) و همچنين محافظ دكتر احمدي رياست وقت دانشگاه تهران شدند و حدود يك سال نيز  محافظ آيت الله خامنه اي رياست جمهور وقت ايران شدند يك بار به ديدار امام رفتند و براي ما آب تبركي آوردند ايشان خيلي مشتاق بود كه به جبهه برود يك بار كه به مرخصي آمد من حامله بودم به من گفت اگر اين فرزند ما پسر شد دوست دارم كه اسمش را محمد بگذاري و بعد ها چون در سومين روز شهادت امام حسين (ع)به دنيا آمد اسمش  را محمد حسين گذاشتيم.


انفاق در راه خدا

در مرخصي ها به دوستانش سركشي مي كرد و هميشه  به من سفارش مي كرد نيازمندان را دستگيري كنم و خودش انفاق را زياد دوست داشت و در عروسي  ها هم چندان علاقه اي به شركت نداشت و در ملاقات آخر چيز عجيبي بر دلم سنگيني مي كرد ولي نمي دانستم چيست هميشه او را سفارش مي كردم كه مواظب خودت باش و او هم مرا دلداري مي داد كه من ناراحت نباشم.



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده