سرور وقتي که به خط رسيد احساس کرد به خدا خيلي نزديک تر است.
خاطراتی از شهید سرور فلاحی
به گزارش نویدشاهدگیلان؛ شهید سرور فلاحی در سال 1349 در خانواده اي مذهبی ديده به جهان گشود نامش را سرور نهادند خانواده اش به سخت روزگار مي گذراند و به طوري  كه پدر خانه از سپيده صبح از منزل خارج مي شد و نصفه هاي شب به خانه بر نمي گشت روزگار چنان بيرق سياهي خود را به عرصه زندگي اين خانواده گسترده بود كه گويي  زمان هيچ  مروتي نيست چنان كه پدر حتي وقت نوازش كردن يگانه فرزند خود را نداشت.

بالاخره با اين سختي زمان و گذشت آن چند سال بعد فرزند دوم خانه نيز  متولد گرديد حالا ديگه سرور كمي بزرگ شده بود و مي توانست حرف بزند و با تولد بچه دوم خرج خانه كمي سنگين شده بود و خلاصه از آن همه رنج و سختي كه بگذريم بعد از گذشت چند سال اين خانواده داراي سه فرزند ديگر شدند و كه جمعا 5 بچه مي شدند بچه ها همه قد و نيم قد كه سرور چون پسر بزرگ بود حالا ديگر وقت رفتن به مدرسه شد چون كه خيلي بر درس علاقه  داشت در همان اوايل درس خواندنش شيفته درس شده بود و در كلاس نيز از نظر اخلاق و درس از همه برتر بود مادرش وقتي كه از ذكاوت و هوش فرزندش متوجه گرديد.

براي اينكه پدر خانواده وقت رسيدگي به بچه ها را نداشت تصميم گرفت كه بيشتر  از ديگران به او توجه كند و با توجه مادر و تشويق سايرين و نيز مورد تكريم قرار گفتن ديگران سرور درسهايش را بيشتر از هميشه مي خواند و طوري كه هميشه شاگرد اول بود خلاصه سرور به كلاس  پنجم رسيد و زندگي طوري شده و كه همه چيز با رنج و مشقت بود و مادر براي پسرش خيلي خوشحال  بود و از آن طرف پدر از رنج و مشقت زياد ضعيف شده بود و مريض بود و در اثر بيماري از دنيا رفت و از دنيا رفتن پدر تاثير خيلي بدي بر روي مادر و پسر گذاشت و اما پسر با حرفهايش مادر شادان مي كرد و در آن زمان پسر 12 ساله بود كه سر كار رفت و تو اين كارش را در مازندران پيش خواهرش شروع كرد طوري كار مي كرد و پولش را براي مادر مي فرستاد.

زمان همين اين طوري گذشت تا به سال 1365 رسيد. و پسر حاضر بود به جنگ برود مادر نيز به او اجازه داد كه برود و عازم جنگ دفاع مقدس شد و در خيريه كار مخابرات را انتخاب كرد و بعد از مدتي عازم باختران شد و در آنجا نيز با بعضي از بچه ها به خط نائل شدند بعد وقتي که به خط رسيدند احساس مي کرد به خدا خيلي نزديک تر است. وقتي به جبهه رسيدند بعد از چند ساعت به ملکوت اعلا پيوست و شهيد شد. مادر نيز خيلي نگران اما خوشحال از اينکه به خانواده شاهد پيوسته بود.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده