پدر و مادر تمام عشق به زندگیشان با خاطرات برادر شهیدم در همین خانه است و انها هرگز به جای دیگر نمی روند و بنیاد هم تمام تلاشش را کرد تا انها را به شهر ببرد ولی پدر موافقت نمی کند.
روایتی از حضور در منزل شهید سردار معصوم در روستای آبرود بخش سردار جنگل شهرستان فومن

به گزارش نویدشاهدگیلان؛ از شهید معصوم و پدر و مادرش بارها شنیده بودم اما فرصت نشده بود که به این روستا سفر کنم و امروز فرصتی شد تاروایتی از حضور در منزل شهید  سردار معصوم در روستای آبرود بخش سردار جنگل شهرستان فومن و در کنار رحمت الله پدر شهید و مادرش داشته باشم.


سردار شهید عسکر معصوم فرزنده رحمت الله به سال ۱۳۴۰ در روستای گسکره شهرستان فومن پا به عرصع روزگار گذاشت.

وی دوران کودکی را در یک خانواده مذهبی و کشاورز از قشر متوسط جامعه سپری نمود و سپس از آن روستا وارد مدرسه شد و تا اخذ دیپلم حسابداری تحصیلات خود را دنبال کرد.

این شهید بزرگوار در سالهای انقلاب به صفوف مبارزین پیوست و پس از پیروزی نیز برای حراست و پاسداری از اسلام و ایران که تازه طعم استقلال و آزادی را می چشید به سپاه پاسداران پیوست و لباس مقدس پاسداری از انقلاب را بر تن نمود.

شهید معصوم مدتی در کسوت ،همزمان با دیگر پاسداران و بسیجیان به حفاظت از نظام نو پای اسلامی پرداخت و بعد از هجوم ددمنشانه آیادی بیگانه به ایران ،مردانه عازم جبه های نبرد شد و به درجه شهادت و پیکرش بعد از تشیع در گلزار شهدای کلرم (امام زاده عبدالله) در خاک سپرده شد.

روستاهای بخش سردار جنگل شهرستان فومن همه زیبایی و دیدنی هستند و آبرود هم از آن جمله روستاهاست که بعد از دیدنش سعی خواهید کرد که زیبایش را از یاد نبرید.

در یک روزپایانی سرد زمستانی به طرف بخش سردار جنگل و بعد مسیر روستای گسکره و از انجا به طرف آبرود رفتیم.

زیبایی این روستادر یک روز سرد زمستانی و برفهای به جا مانده بسیار دیدنی بود از مسیرهای پر پیچ و خم گذر و هر چه بالاتر رفتیم زیبایی هزاران برابر بیشتر و یک آب هوای پاک  و بدور از هر الایش و الودگیها را تنفس می کردیم.

هوای کوهستانی که نفس را در سینه بر اثر شدت سرما حبس می کرد ولی دیدار با این خانواده و رسیدن به آن بالادست ترین نقطه شوق و اشتیاقها را زیاد و هیچ متوجه نمی شدیم که چه راهی را میرویم.

راهی بسیار صعب العبور و گلی تا جایی که اگر می خواهیددر این فصل ها  در این مسیر و این دیدار بروید باید حتما چکمه پوش باشید چون کفشها در گلهایی که بر اثر رانش کوه مسیر راه را پوشانده فرو می رود و گاهی سنگهای درشت که گویا توسط پدر این شهید بزرگوار به فاصله بر گل نشسته می تواند پاهایتان را همراهی کند.

همچنان که بالا می رفتم به اطراف نیز نگاه می کردم و با خود این جمله را زمزمه میکردم که چگونه چنین سربازان سرافرازی از این چنین مکانهایی محروم و دور افتاده برای دفاع از کشور به مناطق جنوب کشور در سالهای دهه۶۰ رفتند.

نزدیک خانه رسیدیم خانه ای قدیمی با تالار بلند  و بسیار زیبا  که خود نشان از حفظ  سبک و سنت قدیمی بود.

در گوشه ای از حیاط که چه بگویم کل اطراف کوه می شد حیاط خانه و درختان زیبا که سرما و زمستان  بر جانشان نشسته و انها را عریان کرده بود قد برافراشته و در گوشه ای از سایه بان خانه هیزمها یی برای تحمل سرمای زمستان و مصرف در بخاری های هیزمی به طور بسیار منظم چیده شده بود و اردکها که با دیدن ما انگار خوش امد گویی داشتند و صدا از خود به بیرون می دادند .

صدای پسر خانواده که گویا با لهجه تالشی خبر از امدن میهمان می داد پیر مرد خوش رو با محاسن سفید  را به بیرون از در اتاق اورد.

مانده بودم که این چهره بسیار مهربان با آن محاسن سفید چقدر ارامش را به ادم انتقال می داد چگونه این سرما را در دل کوهستان تحمل می کند.

پیر مرد که کمرش از سختی روزگار خمیده بود با مهربانی بیرون و بسیار مهربانان ما را به داخل خانه دعوت کرد.

در این زمان پسر ها نیز کنار پدر و گویا همدم روزهای پیری پدر هستند نیز در خانه پدر شهید بزرگوار حاضر شدند.

در این زمان فقط به خانه و اتاقها نگاه میکردم  و اینکه با وجود امکاناتی که امروز همه ما ادمها را درگیر خود کرده چگونه این پدر بزرگوار در همان خانه قدیمی که دیوارهایش گلی و سقف خانه از درختان جنگلی برافراشته شده و کاملا بوی ارامش و صبر و پایداری است زندگی می کند.

بهتر از همه چراغ نفتی که گرمابخش این خانه سنتی و قدیمی بود بسیار جالب بود به اطراف و اتاقها نگاه کردم فکر کردم که این شهید بزرگوار مادرش در قید حیاط نیست اما پیر زنی بسیار خمیده که حتی سلام ما را نشنید چون شنوایی اش خیلی کم بود  به کنارمان امد و او را در آغوش گرفته و بسیار خدا را شکر گذار که در خدمت این مادر و پدر هستیم.

پدر شهید معصوم که او نیز بخاطر سنش کمتر حرفهایم را می شنید و فقط با لبخند و گاهی با یک حس و ارامش خاص حرفی می زد  انقدر برایم جالب بود که دوست داشتم ساعتها کنار این پدر بنشینم و نظارگرش باشم زیرا عبادت را در محاسن سفیدش می توانستی حس کنی و اینکه او با وجودی که در ارتفاعات کوهستان زندگی می کند ولی از نگاهی دیگر به خدا خیلی نزدیک است و من هرگز این حس با خدا نزدیک بودنش را از یاد نمی برم.

پدر و مادری شهید سردار معصوم  زندگی بسیار ساده وارام  و بدور از نقش ها و رنگهارا در کوهستان برای زنده ماندن نام و یاد شهیدشان می گذراندند.

ابتداء از برادر شهید که فرهنگی بازنشسته بود  خواستم بیشتر برایمان از برادرش بگوید چون این دو عزیز نمی توانستند حرفهایم را خوب بشنود.

و اول پرسیدم چرا بعد این همه سال این پدر و مادر با این خرابی راه و کهولت سنی همچنان در این روستا هستند؟  برادر شهید که گفت: ما ۶ خواهر و برادر که یکی از برادرانم شهید شده همه تمام تلاش خود را کردیم ولی پدر قبول نکرد این خانه را ترک کند.

وی گفت: ما در آن سالهای دور که پدر و مادرمان بیشتر در ییلاق و گله دار بودند از این روستای دور افتاده توانستیم درس بخوانیم حتی برادر شهیدم نیز دیپلم داشت و می خواست دانشگاه برود که شهید شد.

شهید معصوم و حضورش در سپاه
برادر شهید معصوم می گفت: من همیشه احساس می کنم که برادرم از ما خیلی برتر بود زیرا او همیشه نمازش را اول وقت می خواند و من هرگز فراموش نمی کنم که در آن دوران کودکی همیشه او را برتر می دانستیم.

 برادر شهید می گفت:برادرم در سال ۱۳۴۰ در روستای آبرود چشم به جهان گشود و در سال ۶۲ یعنی در اخرین روزهای شهریور این سال به شهادت رسید.

او دوران ابتدایی را در همین روستا و بقیه دوران تحصیلی را در فومن و در خانه اجاره ای در مدرسه باهنر در رشته حسابداری درس خواند.

برادر شهید می گفت: برادرم پاسدار رسمی سپاه بود و مسئولیتش در امور مالی سپاه و در آن زمان که گیلان و مازندران جزء یک منطقه حساب می شدند برادرم مسئولیت این دو استان را در امور مالی داشت.

وی از برادرش و اینکه او همیشه به من می گفت: هرگز منافقان نمی توانند با انقلاب کاری کنند چون انقلاب ما حکم دریایی را دارد با وسعت زیاد و ...

ایشان میگفت:داشتن پست در امور مالی کار حساسی بود ولی برادرم بخاطریک تومان ساعتها وقت و حساب و کتاب می کرد.

او می گفت: برادرم مثل دختری برای پدر و مادرم کار می کرد وزمانی که خانه بود هرگز ندیدیم که ناراحتی یا اخم داشته باشد ووابستگی زیاد به پدر و مادر داشت.

برادر شهید از رفتن برادرش به خط مقدم برای پرداخت حقوق که  رفته بود گفت: او کمین می خورد ودر محور چناره مریوان  به شهادت می رسد البته دوستانی که زنده مانده بودند می گفتند به حدی تیر و گلوله بر سر ما بارید که ما شهید معصوم را برای دفاع پشت سنگر گذاشته و او بیش از ۱۸ تیر خورده بود و وقتی او را به فومن اوردند هیج جای بدنش سالم نبود و تقریبا تکه پاره شده بود.

ضمن اینکه خدا را شکر و سپاس می گفت با خوش رویی پیراهن سفیدش را پوشید و بسیار با ارامش بود.

باید بگویم در جنگ و انقلاب برخوردها خیلی متفاوت بود و مردم برای شهادت ازهمه چیز می گذشتند و مادیات معنا نداشت وشهادت را باور داشتند و به ارزشهای شهادت ایمان داشتند و امروز نیز شهدا در جایگاه والایی در جامعه برخوردارند.

از او پرسیدم ایا پدر به مکه رفته؛ و ایشان در جواب گفت: پدرم در سال ۴۸ با پول که از راه دامداری و با زحمت جمع کرده بود به مکه رفته و اینجا بود که تازه فهمیدم چرا این چهره بوی معنوی و نورانی را با خود دارد و وقتی پیر مرد به ارامی بر محاسنش دست می کشید یک دنیا اعتقادات و ارزشها را می توانستی درک کنی و خیلی خوشحال شدم که در کنار این پدر هستم..

برادر شهید معصوم گفت: این جاده که از جایی که تا به خانه ما آمدید بارها به علت رانش کوه خراب شده و الان شما دیدید که چقدر راه سخت و غیر قابل عبور و مرور است  و بدانید که زندگی اینها همیشه با سختی بوده و پدرم با وجود سالها عمری که در این روستا سپری کرده هرگز از مسئولان چیزی نخواسته  و خودشان تلاش کردند و می کنند.

ایشان با اشاره به اینکه در طی این سالها که تقریبا ۳۴ سال است یک بار دادستان  اسبق شهرستان به اینجا و کنار پدرم آمد و از دیدن راه خیلی ناراحت و گفت: چرا این راه را درست نمی کنند .

وی می گفت: اگر پدر را به میهمانی هم ببریم باید زود برگردد به این خانه و حاضر نیست در شهر بماند چون پدر احساس می کند برادرم به خانه می اید.

پدر و مادر تمام عشق به زندگیشان با خاطرات برادر شهیدم در همین خانه  است و انها هرگز به جای دیگر نمی روند و بنیاد هم تمام تلاشش را کرد تا انها را به شهر ببرد ولی پدر موافقت نمی کند.

 وی از حضور برادرانش  که دو تا در همین اطراف خانه پدر زندگی می کنند گفت:آنها مواظب پدر و مادر  هستند و به انها سر می زنند و ما نیز مدام به پدر و مادر سرکشی می کنیم امیدواریم دعایشان بدرقه زندگی ما باشد.

 ما نیز در این دیدار ضمن ارزوی سلامتی برای این پدر و مادر بزرگوار از خداوند منان خواستیم تا دعای خانواده شهداء بدرقه راهمان باشد و بتوانیم ادامه دهندگان راه شهدا باشیم.ومن الله توفیق
منبع: صفیر گیلان
تهیه و تنطیم خبر؛رلیخا صفری راسته کناری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده