شهيد يعقوب دولتي؛
شهيد يعقوب دولتي در روز ۷ اسفند سال ۶۵ در عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه در حالی که ۲۰ سال بیشتر نداشت شهید شد. پیکر پاک این شهید سالها بعد در تفحص کشف شد.
به گزارش نویدشاهد گیلان؛ شهيد يعقوب دولتي مصداق انساني شجاع، مهربان و صادق بود. وي فردي وظيفه شناس و داراي اعتقادات قويِ مذهبي بود. اخلاقي پسنديده داشت و شعور عاطفي او باعث مي شد تا گل سرسبد خانواده و مورد احترام ساير مردم باشد. وي در ورزش دوِميداني فعّاليّت مي كرد و در استان نيز طي مسابقات مختلف، مقامهايي كسب نمود.

شهيد دولتي در كنار آموختن دروس دانشگاهي به فراگيري كتب مذهبي به خصوص تفسير قرآن مي پرداخت و در راه آشنايي با زبان انگليسي از خود علاقة زيادي نشان مي داد. ايشان با امكانات كم و شرايط نامطلوب، توانست سطح آگاهي علمي و ديني خود را آن قدر گسترش دهد كه جوانان محل از معاشرت با او بهره ها ببرند. شهيد از اين فرصت، استفاده مي كرد و آنها را به سوي مسجد مي كشاند و برايشان كلاسهاي تقويتي در زمينه هاي درسي، اعتقادي و مذهبي داير مي كرد تا بتواند سطح علمي و ديني جوانان را ارتقاء دهد. او، در پيِ وقوعِ انقلاب اسلامي، امام خود را شناخت و به رسالتش پي برد و براي آنكه سهمي در احياء دين خدا در كشور اسلامي داشته باشد تا پاي جان پيرو ولايت و عاشق خدمت به كشورش باقي ماند.

ما مراجعه كرد و از مادرم خواست، مقداري برنج به او بدهد تا براي كودكانش غذايي تهيّه نمايد! يعقوب كه در اتاق همجوار مشغول مطالعه بود، با شنيدن موضوع بيرون آمد و رو به آن زن نمود و گفت: خاله جان، ناراحت نباش! شما به منزلتان برويد. من كمي ديرتر برنجي را كه مي خواهيد برايتان خواهم آورد. بعد، وي را به بيرون هدايت نمود.

پس از رفتن آن زن، يعقوب رو به مادرم كرد و گفت: مادر جان، حالا هوا روشن است و درست نيست كه من با كيسة برنج به منزل آنها مراجعه كنم. شايد كسي از همسايگان مرا ببيند و از موضوع آگاه گردد. پس بگذار تا هوا كمي تاريك تر شود. سپس خودم، اين كار را انجام مي دهم. بعد از تاريك تر شدن هوا، يعقوب مقداري برنج در كيسه اي ريخت و براي آن خانواده برد. پس از مراجعت بلافاصله نزد مادر آمد و گفت: مادر با ديدن وضعيت آنها بسيار ناراحت شدم. بياييد اگر مي خواهيم كاري براي رضاي خداوند انجام دهيم يكي از اين اردكها را برايشان برده تا مشكلي از آنها را حل كرده باشيم. سپس يكي از اردكها را سربريد و براي آن خانواده برد تا شايد بتواند كمك حال آنان شده باشد. بعد از شهادت يعقوب، همان خانواده به منزل ما آمدند و گفتند: شهيد يعقوب هر بار كه به منزل مي آمدند حتماً سري به ما مي زدند و برايمان مواد غذايي مي آوردند يا پولي براي كمك به ما مي دادند و همچون مولاي خود علي (ع) تنهايمان نمي گذاشتند.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده