گزارش اختصاصی نویدشاهدگیلان
برادر جانباز، یعقوب اسماعیل زاده در فروردین ۱۳۶۲ در روستای آهندان از توابع شهرستان لاهیجان قدم به عالم هستی نهاد.
خاطرات شنیدنی از جانباز70درصد یعقوب اسماعیل زاده/هم خوب می جنگد و هم خوب از نیروها پذیرایی می کند
به گزارش نویدشاهدگیلان؛ برادر جانباز، یعقوب اسماعیل زاده در فروردین ۱۳۶۲ در روستای آهندان از توابع شهرستان لاهیجان قدم به عالم هستی نهاد. تا اول متوسطه در مدرسه آذین تحصیل کرد و سپس برای کمک به معیشت خانواده، به کار کشاورزی مشغول شد. همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی، عضو پایگاه بسیج شهید چمران لاهیجان شد تا همگام با سایر جوانان انقلابی در صحنه حضور داشته باشد. با شروع جنگ تحمیلی، بیدرنگ لباس مقدس نظام را بر تن کرد و از سربازان لشکر اسلام شد. او در تاریخ 16 اسفند 1363 در منطقه سرپل ذهاب، از ناحیه نخاع مجروح شد و به مقام شامخ جانبازی نایل آمد.

از طریق لشکر ۸۱ کرمانشاه به منطقه مریوان اعزام شدیم. در سالهای جنگ، مناطق مرزی کشور موقعیت حساسی داشتند، زیرا از یک طرفه نیروهای رزمنده می بایست خود را برای مقابله با دشمن بعثی آماده می کردند و از سوی دیگر، گروههای ضدانقلاب هم دست به شیطنت میزدند تا منطقه را نا امن کنند.

پس از تقسیم شدن از پادگان آموزشی عجب شیر، با یک نفر از همشهریانم به نام برادر خلیلی به منطقه مریوان رفتیم و این باعث دلگرمیام بود. در گروهان گشت شناسایی، به فرماندهی سرگروهبان اکرادی که اهل کرمانشاه بوده مشغول انجام وظیفه شدیم. با آنکه شرایط مساعدی در منطقه حاکم نبود، اما انس و الفت عجیبی بین رزمندگان وجود داشت. در آن هوای سرد و طاقت فرسا مدام جویای حال هم میشدند و تمام هم و غمشان این بود که نگذارند دشمن به اهداف شوم خود برسد. یک شب قرار شد من و برادر خلیلی با تعدادی از نیروهای گشت شناسایی برای شناسایی به سمت محورهای دشمن برویم. قبل از حرکت، به برادر خلیلی گفتم «تعدادی کنسرو ماهی هم بیاور، شاید مورد استفاده قرار گیرد.» 

خلیلی در جوابم گفت «هنگامی که مشغول گشت هستیم، فرصت خوردن کنسرو نخواهیم داشت.» به شوخی گفتم «خلیلی، خدا را چه دیدی، شاید امشب با دشمن درگیر شدیم و به شهادت رسیدیم. حداقل قبل از شهادت، با دوستان غذای لذیذی بخوریم تا خاطره شیرینی به جا بماند.» دقایقی بعد به اتفاق نیروهای رزمنده راهی محورهای مورد نظر شدیم. بعد از ساعتها پیاده روی، ناگهان به کمین دشمن افتادیم. درگیری سختی بین ما و ضدانقلاب رخ داد. با زیرکی و صلابتی که فرمانده اکرادی داشت، بلافاصله نیروها را پوشش داد و با درایت خود محل استقرار ضدانقلاب را شناسایی کرد. 

با چند نفر از رزمندگان، آنها را دور زد و غافلگیر نمود. به لطف خدا، موقعیت ما در مقابل دشمن به نحوی بود که هیچ کدام از همرزمان آسیب ندیدند. آن شب، شش نفر از گروههای ضدانقلاب که قصد شناسایی منطقه را داشتند، به هلاکت رسیدند. هنگام بازگشت به قرارگاه، به برادر خلیلی گفتم «حالا وقت آن است که کنسروها را بیرون بیاوری تا لذت پیروزی دوچندان شود.» همرزمان وقتی کنسروها را دیدند، گفتند ما از این به بعد دعا می کنیم تا اسماعیل زاده شهید نشود و هر شب برای گشت شناسایی با ما باشد، چون هم خوب می جنگد و هم با کنسرو از نیروها پذیرایی می کند.»

از آن شب به بعد، قبل از حرکت برای گشت زنی، دوستان سفارش می کردند. که جیره غذایی فراموش نشود. پس از گذشت ماهها از حضورمان در منطقه مریوان، دستور رسید که خود را به منطقه جنوب سرپل ذهاب معرفی کنیم. با شنیدن این خبر، از اینکه قرار است تجربه جدیدی کسب کنیم بسیار خوشحال شدم. ولی از طرف دیگر، خاطرات خوشی که با همرزمانم طی آن مدت داشتم، این جدایی را برایم س خت می کرد. همراه خلیلی، خود را به پادگان ابوذر در منطقه سرپل ذهاب رساندیم. در آن منطقه نیز رزمندگان با ایستادگی و مقاومت خود، دشمن را زمین گیر کرده بودند؛ به حدی که گاه و بیگاه و بدون برنامه، از زمین و هوا گلوله می فرستادند. 
خاطرات شنیدنی از جانباز70درصد یعقوب اسماعیل زاده/هم خوب می جنگد و هم خوب از نیروها پذیرایی می کند
یک روز من و خلیلی با تعدادی از همسنگران رفتیم تا نگهبانی را تحویل بگیریم. ناگهان هواپیماهای عراقی در آسمان پیدا شدند و شروع به بمباران کردند. در میان انفجارهای پی در پی، ناگهان نقش زمین شدم. وقتی چشم باز کردم، دود و گرد و غبار، فضا را پر کرده بود. چشمم به برادر خلیلی افتاد که در چندمتری من مجروح شده بود.

از وضعیت خودم بی خبر بودم. خواستم به کمک خلیلی بروم که متوجه شدم بدنم از کمر به پایین کاملا بی حس است و قادر به حرکت نیستم. ترکش به نخاعم اصابت کرده بود. دقایقی گذشت تا امدادگران، ما را به بیمارستان صحرایی سرپل ذهاب بردند و پس از مداوای اولیه به بیمارستان کرمانشاه منتقل شدیم. اگرچه من و برادر خلیلی به آرزوی خود که شهادت بود نرسیدیم، ولی همین که خداوند مهربان سهمی از جانبازی را در راه رضای خودش نصیب ما کرده بود، جای شکر داشت.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده