سردار شهید حاج ابراهیم رضوانی بعد از خدمات فراوان او در عملیات های والفجر۹، کربلای ۲، کربلای۴، و کربلای۵ به سمت مسئول معاونت عملیاتی لجستیک لشکر قدس منصوب گردید و سرانجام در صبح گاه تاریخ 31 خرداد 1366 در عملیات شهادت طلبانه نصر۴ در شهر ماووت عراق به فیض شهادت نائل آمد.

خاطراتی از برادر سردار شهید حاج ابراهیم رضوانی
به گزارش نویدشاهدگیلان؛ سردار شهید حاج ابراهیم رضوانی شخصیتی متفاوت داشت در حفظ بیت المال بسیار جدی و کوشا بود سال 1363 شبی مسئول شب بود ومن  در کنارش بودم دیدم تا پاسی از شب کار میکرد خستگی برای ابراهیم معنی نداشت با سن کمش در جنگ چه حماسه هایی آفرید مسئول مهمات لشکر بود مهمات  در جنگ یعنی خون در بدن . عملیات نصر 4 همه فرماندهان گردان ها و  لشکرها  از کمبود سهمیه مهمات از طرف قرارگاه ناراحت بودندوقتی شهید رضوانی وارد  جلسه فرماندهی می شد  روحیه اش بسیار عالی بود پرسیدند آقای رضوانی ما ناراحت نبود مهمات هستیم شما بی خیال هستید ابراهیم گفت ناراحت مهمات نباشید از عملیات کربلای 5 غنیمت بسیار ذخیره کردم همه خوشحال شدند این بود که در عملیات نصر 4 لشکر قدس گیلان آن حماسه ها را آفرید. ابراهیم برایش فرقی نمیکرد که مسئول مهمات است یا نیست بچه های گردان یا رسول میگفتند"در گرمای جنوب پشت خاکریز من کمک تیربار چی بودم ،یک نوشابه سرد تگری  رسید به دستم دیدم ابراهیم  اومده تو خط و داره برای بچه ها نوشابه توزیع میکنه.

آخرین دیدار من و ابراهیم برمیگرده به قبل از عملیات نصر 4 آخرین بار چهره اش نورانی شده بود رفتار و کردارش با دفعات دیگر فرق میکرد هر چند من خودم فکر میکردم در عملیات کربلای 5 ابراهیم شهید می شود ولی خواست خدا بود که در عملیات نصر 4 به فیض شهادت برسه طبق معمول مادرم  موقع رفتن به  ایشان سفارش کرد که پسرم ابراهیم مواظب خودت باش کمی با ماشین جلو رفت ترمز کرد دنده عقب گرفت شیشه پایین کشید گفت مادر اگر این بار شهید بشوم چی میشه اونجا من متوجه شدم که شهید ابراهیم  دیگر برنمیگردد . سه روز قبل از شهادت نیز تلفنی با  هم صحبت کردیم بسیار به من سفارش درس خواندن و در خط رهبری بودن کرد خیلی اهل صله رحم بود با اهل خانواده خیلی گرم بود آخرین نفر بود به مرخصی میرفت و اولین نفر بود که از مرخصی به سوی منطقه برمی گشت .

 در مدیریت با کسی تعارف نداشت. بسیار خوش قول بود یادم هست با هم سفر اصفهان رفته بودیم به من گفته بودحتما چهل ستون را به تو نشون میدم نیم ساعت مونده بود به حرکت اتوبوس به سمت شمال ایشان چون به من قول داده بود من را برد به چهلستون و یک عکس یادگاری با هم گرفتیم ابراهیم به مادرم علاقه ویژه داشت بطوری که در همه نامه هایش به من سفارش مادرم میکرد که مواظبش باشم حتی خودش منطقه بود اجازه نمی داد من به منطقه برم میگفت من جبهه هستم تو مواظب مادر باش .

برای بسیج و پایگاه مقاومت محل بسیار کارش جدی بود برقرارکردن  اردوهای رزمی و کلاسهای آموزش نظامی جزو برنامه های ابراهیم بود هر وقت به مرخصی می آمد وقتش برای پایگاه مقاومت محل بود.

رمضانعلی رضوانی ( برادر شهید )
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده