شهید محمد نعمتی در تاریخ 8 فروردین 1347 در بندرانزلی بدنیا آمد.
به گزارش نویدشاهدگیلان؛ روزي از روزهاي خدا در روي زمين خدا بنده اي از بندگان خوب خدا, رزمنده اي كه جان خود رابراي رضاي خدا و خلق خدا در طبق احساس نهاده آن بنده خوب خدا و برگزيده خدا شهيد راه خدا بسيجي رزمنده محمد نعمتي از خانواده زحمت كش كشاورز و مذهبي بود در يكي از روزهاي ديماه براي ثبت نام اعزام به جبهه به يكي از پايگاه هاي شهر تبريز در آذر ماه سال 1382 انجام داديم .
خاطرات دلنشین از قهرمان شهيد نعمتي

بعد از يك هفته ثبت نام و كسب اجازه از مدير حوزه ولي عصر (عج) تبريز كه در آن زمان به درس مقدماتي طلبگي مشغول بوديم از سال شهريور 1362 تا سال شهريور 1363) به جبهه اعزام شديم. بعد از فراخواني بسيج در روز تعيين شده با اتوبوس از تبريز به طرف جبهه حركت كرديم و چند روزي را در شهر كرمانشاه با ساختمانهاي پنج طبقه اي كه تازه ساخته بودند اسكان يافتيم و با توجه به اينكه بمباران شهرها هم از طرف دشمن انجام مي شد آژير هاي خطر نواخته مي شد و بسيجيان در طول شبانه روز چند بار از ساختمانهاي مذكور با پله هاي زياد داخل و خارج مي شدند و به سوي پناهگاههايي كه قبلاً آماده كرده بودند استفاده مي كردند و شهيد نعمتي با سن كم كه در آن زمان داشت ولي با روحيه خيلي خوب و بالا و با هيچگونه ترس و هراس با موارد گفته شده روبرو مي شد.

بعد از مدتي اقامت در پايگاه شهر كرمانشاه به جبهه هاي جنوب و در منطقه هورالهويزه و دشت آزادگان و جزيره مجنون مستقر شديم در طول مسير با همه شرايط سخت و موانع مختلف هر موقع به چهره شهيد نگاه ميكردم يك قوت قلبي ميگرفتيم و هيچوقت    چهره خستگي را در چهره شهيد نديدم و بارها در شرايط سخت مختلف به چهره شهيد نگاه مي كردم حتي نشد يك بار كلمه خسته كننده و يا جملات مشابهي از شهيد بشنوم يا ببنيم . در يك روز در جبهه هاي دشت آزادگان كه مستقر بوديم و در ادامه عمليات خيبر بود كه جنگنده هاي هوايي دشمن سنگرهاي رزمندگان كه عموماً دو نفر كه در يك سنگر و با دست خود به اندازه يك قبر كنده بوديم مستقر شديم و با علف هاي خشك و ني نيزارها براي سايه سنگر خودمان ساخته بوديم و بمب ها پشت سر هم بر سر رزمندگان ريخته مي شد و همه رزمندگان به آسمان نگاه ميكرديم كه اين بمب ها در كجا مي افتد و منفجر مي شود ناگهان شهيد محمد نعمتي سريع پشت گردنم را گرفت و در داخل سنگر خم كرد و همديگر را بغل كرديم و به خاك افتاديم به حالت سر به سجده, بعد از چند لحظه كه متوجه شديم زمين لرزيد من و شهيد نعمتي سرهايمان را از خاك بلند كرديم و به دور و بر خودمان نگاه كرديم ديديم همرزمانمان به طرف ما مي دوند.

من متوجه قضايا نبودم اما چون شهيد از اول متوجه فرو آمدن بمب در مسير سنگر ما را ديده بود اشاره كرد به من و گفت كه بمب در ده متري ما افتاده و با هم رفتيم جلو و ديديم زمين به پهناي حدود 2 متر و به ارتفاع 1 الي 1/5  متر فرورفتگي داشته است و بمب منفجر نشده است و باز هم در همان حال وقتي به چهره شهيد نگاه كردم يك چهره كاملاً با شكوه و بدون هيچگونه احساس اضطراب و ناراحتي نمايان بود و همين صلابت و شكوه و همت شهيد باعث مي شد يك احساس آسوده خاطر و آرامش دروني خاصي داشته باشم و يكي ديگر از خصوصيات شهيد تيزبيني و باهوشي شهيد بود.

در همين منطقه جنگي يا مكان جبهه اي كه بوديم مورد ديگري در رابطه با بسيار زيادي از مهمات جنگي به غنيمت گرفته شده  و استفاده مجدد رزمندگان از مهمات مذكور در مسير نسبتاً دوري به چشم مي خورد . چند روزي بود كه شهيد توجه اش را به مهمات دوخته بود و كنجكاو شده بود چرا كه مهمات جنگي آنجا قرار گرفته است به من گفت برويم ببينيم و سرگوشي آب بدهيم و ببينيم آيا كسي براي جلوگيري ما مي آيد يا نه؟ بعد از اينكه مطالب را عنوان كرد من وشهيد و يكي از رزمندگان ديگر به سراغ انبار مهمات رفتيم بعد از مدتي وارسي ناگهان يك خودروي نظامي با 3 نفر سرنشين به طرف ما آمدند و اسم و مشخصات ما را پرسيدند و با ما برخورد تندي داشتند كه چرا به مهمات جمع آوري شده نزديك شده ايم شهيد به جلوشان رفت و ضمن معرفي خود از لحاظ نظامي برايشان صحبت كرد و مواردي را تذكر دادند و علت آمدنش از سنگر به طرف مهمات بيان كرد و بعد از چند روز ديگر كليه مهمات را از مكانش خالي كردند و ديگر آن مهمات  جمع آوري شده و رها شده در آن منطقه نديديم در آن موقع صلابت و همت و روح والا و باهوش شهيد باعث شد كه يك جابجايي مهمات جمع آوري شده انجام شود و بعد از پايان ماموريت در فروردين ماه سال 1363 به حوزة علميه ولي عصر (عج) تبريز برگشتيم.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده