شهید هادی کربلایی محمدی پس از رشادت‌های فروان در مناطق عملیاتی جنوب سرانجام در تاریخ 23 بهمن 1364 در منطقه عملیاتی جزیره مجنون به شهادت رسید و آسمانی شد.
به گزارش نویدشاهد گیلان؛ شهيد هادي کربلائي  محمد تا کلاس پنجم ابتدائي درس خواندن مادر شهيد  مي گويد که شهيد داراي پنج برادر بودند که يکي از آنها در اوايل انقلاب مجروح شده بودند.

شهيد نيز وقتي جنگ شروع شد به جبهه رفت اوايل در باختر فعاليت مي کرد سپس به جزيره مجنون مي روند مدتها بود که به مرخصي نيامده بودند بنابراين من تصميم گرفتم که به آبادان بروم در حالي که نمي دانستم شهيد به مرخصي آمده اند در اينجا بود که دوباره برگشتم به خانه ولي ديدم که پسرم موج گرفته است و حالش بد است رفتم برايش بيمارستان نوبت گرفتم و وقتي که به او گفتم .

ديگر نيايد به جبه بوي برد اول خودت را معالجه کن گفت که مي خواهم بووم جبه چرا که آن واجب تر است بنابر اين رفتند رشت براي خود بلوزي خريدند به مان گفت که اين بلوز را نگهدار برايم تا هرگاه به مرخصي آمدم به تن کنم . من نيز آن را برايش نگه داشتم تا اينکه دوباره عازم رفتن شد من نيز او را تا سرکوچه بدرقه کردم و بعد از رد کردنش از زير قرآن صورتش را بوسيدم و به خدا سپردمش وقتي که به انتهاي کوچه رسيد ايستاد مرا نگاه کرد و رفت . يکباره به ياد حرفي که چند روز پيش زده بود افتادم که به من گفت مادر ، اگر من شهيد شوم تو چه مي کني ؟ گفتم که مانند ديگر مادران شهداء ، مثل آنها صبر خواهم کرد و از تو هم راضي هستم ، فقط آرزوي من است که شهيد شوي اگر تقديرت اين است ولي دوست ندارم مثل برادرت شوي  چون طاقت ديدن او را در آن وضعيت ندارم .

براي من خيلي سخت است که او را در چنين وضعيتي مي بينم مدتي مي شد که شهيد رفته بودند و من در يکي از شبها خواب ديدم که جنازه اش را آورده اند . خواب من در آن زمان تعبير نشده و شهيد بعد از چند روز به مرخصي آمد و تعريف کرد که مادر ما صد نفر بوديم که در يک باتلاق گير افتاده بوديم و از صد نفر سالم بيرون آمديم بقيه يارانمان شهيد شدند . وقتي دوباره مي خواست برود خواستم که مانع شوم ولي شهيد گفت اگر همه زمان ما را مي ديدي که چگونه جانشان را نثار مي کنند مي دانستي که ديگر ماندن من جايز نيست .

در همين زمان بود که يکي از دوستانشان به نام بيژن شيرين زاد شهيد شدند و در بقعه آقا مهدي آقا او را دفن کردند وقتي که من به همراه شهيد براي فاتحه دادن رفته بوديم شهيد از من خواست تا اگر شهيد شد او را در کنار شهيد شيرين زاد دفن کنم که من نيز بعد از شهيد شدنشان او را همانطور که به من گفته بودند در کنار آن شهيد بزرگوار به خاک سپردم.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده