کد خبر: ۴۱۸۷۳۱
تاریخ انتشار: ۱۹ دی ۱۳۹۶ - ۱۳:۲۷
گفت‌وگو با خانواده شهید«سجاد طاهرنیا»
شهید «سجاد طاهرنیا» از شهدا مدافع حرم گیلانی می باشد که به فرموده پدر بزرگوارش در خانواده به عنوان یک الگوی اخلاق اسلامی بوده است.
گفتگوی اختصاصی «نویدشاهدگیلان» برگ‌های تاریخ به روزهای ملتهبی جهان اسلام رسیده، روزهایی که علم غیرت شیعه، مرزهای ایران، افغانستان، لبنان، سوریه و عراق را در هم شکسته و در مقابل لجاجت و جهل زمان ایستاده است. این روزها تقدیر لحظه‌های ناب شهادت نصیب مدافعان حرم حضرت زینب (س) می‌شود.

«سجاد طاهرنیا» شهیدی که الگوی اخلاق اسلامی در کل خانواده بود
شهید سجاد طاهرنیا، پاسدار و رزمنده داوطلب از جوانان گیلانی بود که روز تاسوعای حسینی 94 در دفاع از حرم حضرت زینب(س) به شهادت رسید. او در حین ماموریت مستشاری در «حلب» به فیض شهادت نائل شده است. این شهید اهل رشت و ساکن قم بود و از وی یک پسر و یک دختر به یادگار مانده است. پسر نوزاد شهید طاهرنیا 20 روز قبل از شهادت پدرش چشم به این جهانت گشود و اولین و آخرین دیدار این پدر و فرزند در شب وداع شهید والامقام بود.

برای شناخت بیشتر از شهید سجاد طاهرنیا، گفت‌وگویی با پدر بزرگوار ایشان داشته ایم، که در ادامه به آن می‌پردازیم؛

سجاد الگوی اخلاق اسلامی در کل خانواده بود

پدر شهید سجاد طاهرنیا که پاسدار بازنشسته لشکر 16 قدس است، اظهار کرد: سجاد متولد 23 مرداد سال 1364 است که دوران کودکی تا شهادت آقا سجاد برای من همه­ اش خاطره می‌باشد.

وی افزود: یکی از خاطرات شیرینی که از روز ولادت آقا سجاد در ذهنم است، این می‌باشد که همان روز امتحان رانندگی داشتم و به یمن قدم فرزندم در امتحان قبول شدم و به همسرم گفتم آقا سجاد خوش قدم بود.

پدر شهید طاهرنیا با بیان اینکه آقا سجاد از همان کودکی به نماز اهمیت می‌داد و به مسجد می‌رفت، گفت: پسر شهیدم الگوی اخلاق اسلامی در کل خانواده بود و همگی از او به عنوان یک الگو یاد می­کردند.

طاهرنیا با بیان اینکه یکی از خصوصیات اخلاقی سجاد این بود وقتی که به مرخصی می‌آمد و من و مادرش هرجا و در بین هر چند نفر بودیم، خم می‌شد و دستمان را می‌بوسید، تصریح کرد: من به او می­گفتم: آقا سجاد این کار را نکن اما او می­گفت: این کار وظیفه است و شاید مثل نماز واجب باشد. و این بارزترین نمونه اخلاق اسلامی پسرم بود.

وی با بیان اینکه آقا سجاد از سال 84 وارد سپاه شد و به مدت 10 سال در آنجا خدمت کرد که بیشتر عمر کاریش در ماموریت به سر می‌برد، خاطرنشان کرد: او هرگز به ما نمی­گفت در کجاها مأموریت دارد و همیشه به عنوان مثال می­گفت: اطراف تهران هستم.

پدر شهید طاهرنیا اظهار کرد: یک هفته قبل از اینکه آقا سجاد به سوریه اعزام شود با من تماس گرفت، به او گفتم چه خبر؟ مأموریت که نمی­خواهی بروی؟ گفت: نه، همین تهران هستم، ظاهراً دیگر تصمیم خود را گرفته بود که به سوریه برود، او به سوریه رفت و بنده اطلاع نداشتم و بعد وقتی همسر آقا سجاد وضع حمل داشتند به بیمارستان قم رفتم از طریق همسرش در جریان قرار گرفتم که سجاد در سوریه حضور دارد.

وی افزود: زندگی آقا سجاد همه­اش خاطره است، او هر وقت به مرخصی می­آمد به او می­گفتم شما که همیشه در مأموریت به سر می­بری و خانمت هیچ جا نمی­رود، بیا کمی بیرون برویم، اما معمولاً هنوز دو روز از مرخصی­اش نگذشته با وی تماس گرفته و می­گفتند به وجود و حضور شما نیاز داریم و سجاد نیز بی درنگ خداحافظی کرده و راهی می­شد.

«سجاد طاهرنیا» شهیدی که الگوی اخلاق اسلامی در کل خانواده بود

سجاد در همه زمینه­ها ایثارگری داشت

طاهر نیا با اشاره به اینکه به یاد دارم همیشه وقتی برای تفریح یا زیارت به همراه خانواده به جایی می­رفتیم اگر غذایی تهیه می­شد، سجاد آخرین نفری بود که آن غذا را میل می­کرد و می­گفت: شما غذایتان را بخورید ،گفت: او در همه زمینه­ها ایثارگری داشت، چه خوردن، چه پوشیدن و .... بارها و بارها همسرم به او پیشنهاد می­کرد که لباس نو بخر اما او می­گفت: همین لباس هایم خوب است، حالا که می­توانم استفاده کنم، خیلی ها همین را هم ندارند، او در همه زمینه­ها الگو بود.

وی با بیان اینکه آقا سجاد روز یکم آبان در روز تاسوعای حسینی به شهادت نائل آمد، تصریح کرد: من و مادرش روز سوم آبان متوجه این موضوع شدیم در حالی که اطرافیان ما از این موضوع مطلع بودند.

پدرشهید طاهرنیا خاطرنشان کرد: روز بعد از عاشورا بود که بنده به سر زمینم واقع در سقالکسار رفته بودم، گوشی­ام زنگ خورد، یکی از دوستانم پشت خط بود (آقای عموزاده که پاسدار و مداح اهل بیت می­باشند و همه ایشان را می­شناسند). گفت: کجایی؟ گفتم: سرِ زمینم هستم. گفت: نمی­خواهی بیایی منزل؟ گفتم: نه تا ظهر اینجا می­مانم و بعد از نماز به منزل برخواهم گشت. سپس گوشی­ام دوباره زنگ خورد. یکی دیگر از همکارانم به نام آقای رمضانی بود، ایشان نیز اصرار داشت تا به خانه برگردم و من نیز همان پاسخ قبلی را دادم اما گفتند: ما الان نزدیک ماشینت هستیم. آنها سه نفر بودند که به اتفاق یکدیگر به نزدم آمده بودند.

طاهرنیا اظهار کرد: من در این فکر بودم که نکند برای دامادم که الان برای مأموریت در سوریه به سر می­برد اتفاقی افتاده، نگران شدم، از طرفی خانمم هم تازه از بیمارستان مرخص شده بود، با خودم گفتم نکند برای او اتفاقی افتاده. از آنها پرسیدم آیا در خانه­مان برای کسی اتفاقی افتاده؟ آنها گفتند: نه. دیگر از آن لحظه قلبم یکدفعه افتاد و پاهایم سست گردید. دوباره گفتم: اگر خبری نشده پس چرا شما سه نفری به اینجا آمده­اید؟

وی افزود: آنها کمک کردند تا لباس کار را از تن در بیاورم اما واقعا نمی­توانستم شلوار و جورابهایم را از پا بیرون بیاورم و واقعاً این امر برایم دشوار شده بود.بعد آنها پرسیدند: از آقا سجاد چه خبر؟ گفتم ایشان در سوریه است، بالاخره ماشین خود را آنجا گذاشتم و با ماشین آنها رهسپار شدیم. حدود 300 چهارصد متر راه رفته بودیم که تلفنم زنگ خورد و شخصی بدون مقدمه به من تسلیت گفت و آنجا بود که از طریق دوستانم در جریان خبر شهادت آقا سجاد قرار گرفتم، با شنیدن خبر، پاهایم سست شد و کمرم شکست. وقتی به خانه آمدم کوچه پر از جمعیت بود، دیگر مطمئن شدم که سجاد شهید شده است.

پدر شهید طاهرنیا گفت: آن زمان که ما در جبهه بودیم، هدف، دفاع از آب و خاک خودمان بود و ما در کشور خودمان حضور داشتیم، بعد از آن خیلی­ها فکر می‌کردند که اگر اتفاقی برای کشور بیفتد دیگر کسی نیست که برای دفاع برود اما سجاد دو سه ماه قبل از شهادتش به خانه آمد و گفت: اسلام و حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) در خطر است و از این جور صحبت­ها می­کرد و می­گفت: بابا یادتان هست که وقتی بچه بودیم ما را به مسجد می­بردید و آنجا در مورد امام حسین (ع) و یارانش صحبت می­شد و همه می­گفتید: اگر زمان امام حسین (ع) بودیم یاری­شان می­کردیم؟ پدر جان، الان همان زمان است و حرم ائمه ما در خطر است،ما باید برای کمک برویم.

«سجاد طاهرنیا» شهیدی که الگوی اخلاق اسلامی در کل خانواده بود

آقا سجاد عاشق حضرت رقیه و حضرت زینب (سلام الله علیها) بود

وی تصریح کرد: آقا سجاد عاشق حضرت رقیه و حضرت زینب (سلام الله علیها) بود، حتی نام دخترشان را هم فاطمه رقیه گذاشته بودند، این طور نبود که ایشان یک شبه تصمیم گرفته باشد که به سوریه برود، ایشان به آن حد کمال رسیده بود که برود و به شهادت هم رسید.

طاهرنیا با بیان اینکه سجاد در این ده ساله آخر تحت بهترین آموزش­ها از جانب سپاه قرار گرفته بود ( از جمله غواصی و ...) و نیروی بسیار زبده­ای بود، خاطرنشان کرد: آن طور که همکارانش برایم تعریف کردند، می‌گفتند: آقا سجاد را نه شما شناختید نه ما، فرماندهانش می­گفتند: که آقا سجاد خیلی با اخلاص بود و

چهره­ای نورانی داشت، ما به شوخی به او می­گفتیم: تو زیاد به ما نزدیک نشو، ممکن است تیری که می­خواهد به تو بخورد به ما اصابت کند.

وی اظهار کرد: آقای روحانی­ای که مسئول حوزه­اش بود تعریف می­کرد که دو یا سه شب قبل از عملیات، بعد از نماز مغرب و عشا بود، به او گفتیم می­خواهیم از شما تجلیل به عمل آوریم. او پرسید: چه تجلیلی؟ من تجلیل نمی­خواهم، ما گفتیم: که چون تو فرزندت را ندیدی (او 14 مهر رفت و 15 مهر، حدود 7-6 ساعت بعد از رسیدن آقا سجاد به سوریه فرزندش به دنیا آمد.) می‌خواهیم برای اینکه الگویی بشوی برای دیگر رزمندگان از تو تجلیل کنیم و یک سفر مشهد برای شما و خانواده­تان در نظر گرفته­ایم که بعد از بازگشت تشریف ببرید. آقا سجاد گفت: آقای آسانی حالا ببین ما می­توانیم به ایران برسیم؟ آقای آسانی می­گوید وقتی این جمله را شنیدم آن زمان برایم چندان مهم نبود اما بعد از شهادت فهمیدم چه چیزهایی را از قبل می­دید و می­دانست!.

پدر شهید طاهرنیا با بیان اینکه برادر خانم آقا سجاد هم در سوریه بود و برایمان تعریف می کرد که آقا سجاد در تاریکی­ها مرا به گوشه­ای کشیده و از من قولی گرفت، گفت: إن شاء الله شما باید سالم برگردی و مواظب خانواده‌ام و وبه خصوص دخترم باشی، او می­گفت؛ آن لحظه که این حرف را شنیدم، فکر نمی­کردم با هم بر نگردیم، وی هر وقت این خاطره را به یاد می­آورد بسیار منقلب شده و به حال غش و ضعف می­افتد.

وی افزود: آقا مظاهر (برادر خانم آقا سجاد) تعریف می­کند که من ایشان را هرگز به اسم صدا نمی­کردم و همیشه ایشان را با آقا سجاد آقا مورد خطاب قرار می­دادم و این امر اعتراض همکاران را برانگیخته بود و من در پاسخ می­گفتم: آقا سجاد با شما فرق می­کند.

پدر شهید طاهرنیا با بیان اینکه دلم خیلی برای پسرم تنگ شده و آرزو دارم یکبار دیگر صدایش را بشنوم، همان صدای آرامی که با آن همیشه ما را صدا می­کرد، گفت: البته برای شهادتش اصلاً ناراحت نیستم، ما خودمان را در مقابل خانواده­های دارای دو شهید و سه شهید هیچ می­دانیم.

وی تصریح کرد: آقا سجاد همیشه طوری رفتار می­کرد که احترام دیگران نسبت به ما برانگیخته می­شد او ما را سربلند می­کرد و همه جا احترام و عزت داشتیم همه می­گفتند: این پسر چه کسی است؟ او با شهادتش هم کاری کرد که مردم واقعاً ما را خجالت زده می­کنند.

«سجاد طاهرنیا» شهیدی که الگوی اخلاق اسلامی در کل خانواده بود

سجاد در همه زمینه­های زندگی بسیار قناعتگر بود

طاهرنیا خاطرنشان کرد: آقا سجاد قبل از شهادتش نزد پدر شهیدی رفته و ایشان به وی توصیه نموده بودند که دو چیز را در زندگی فراموش نکن! زیارت عاشورا و قناعت در زندگی، ایشان در همه زمینه­های زندگی بسیار قناعتگر بودند و نیز به خواندن زیارت عاشورا بسیار اهمیت می­دادند.

وی اظهار کرد: وصیت نامه پسرم در پشت جلد زیارت عاشورا نوشته شده، او در وصیت نامه­اش خطاب به پسرش می­نویسد: من نتوانستم تو را ببینم چرا که نمی‌توانستم صدای بچه شیعه­ها را بشنوم و برای کمک نروم، من هر صبح همان زیارت عاشورا را در دست گرفته و می­خوانم و کمی سبک می­گردم.

پدر شهید طاهرنیا با بیان اینکه تا کنون خواب سجادم را ندیده ام، افزود: من به همه دوستان و بستگان گفته­ام که بابت شهادت ایشان به هیچ عنوان ناراحت نیستم اما از این می­سوزم که چرا نتوانستم از وجود آقا سجاد بهره کافی ببرم و از این بابت از او طلب بخشایش دارم.

وی گفت: روز چهارم شهادت، از تهران (محل کار شهید) با من تماس گرفتند و گفتند: که برای تشییع به تهران بروم، ما هفت هشت نفری به سمت تهران به راه افتادیم، آیت الله احدی روحانی­ای بودند که هر از گاهی به رشت آمده و در مهدیه سخنرانی می­کردند،. آقا سجاد هم همیشه در جلسات سخنرانی ایشان شرکت می­کرد و اتفاقا بعدها استاد اخلاق شهید در قم شدند، همکار آقا سجاد با آیت الله احدی تماس گرفته و ایشان اعلام آمادگی نموده بودند که به همراه همسرشان در نیروی زمینی برای شرکت در مراسم تشییع شهید حضور به هم خواهند رساند، وقتی از طریق همکار آقا سجاد متوجه شدند که من هم در ماشین حضور دارم از ایشان خواستند گوشی را به من بدهد و به من گفتند: شهادت آقا سجاد را به شما تبریک می­گویم و إن شاء الله در تهران شما را ملاقات خواهم کرد.

طاهرنیا تصریح کرد: آقای احدی در تهران حدود یک ربع سخنرانی کرد و قول مساعد داد که برای مراسم سوم شهید در مهدیه حاضر می وشد و سخنرانی کند؛ اما گفت که قبل از مهدیه به منزلمان خواهد آمد، ایشان در روز موعود به منزلمان آمد و گفت: درست است که آقا سجاد در جلسات درس اخلاق من شرکت می­­کرد اما به جرأت می­گویم که من خیلی چیزها از ایشان آموختم، بعد گفت: آقا سجاد قبل از اعزام به سوریه، به من زنگ زده و تقاضای استخاره نمود، من نیز این کار را انجام دادم و آیه 123 سوره توبه (آیه شهادت: ای کسانی که ایمان آورده­اید، بروید با کفار با قدرت تمام بجنگید که شما از پرهیزکاران خواهید شد) آمد. گفتم خوب آمده، حالا کجا می­خواهی بروی؟ گفت: سوریه، من می­دانستم او شهید خواهد شد اما به خودش گفتم: إن شاء الله می­روی و به سلامت بر می­گردی و آنوقت به تو خواهم گفت که چه آیه­ای آمده بود.

وی با بیان اینکه من از آقا سجاد می­خواهم از خدا بخواهد کاری کند که بچه­ها احساس دلتنگی نکنند، خاطرنشان کرد: من هر جا که می­روم می­گویم که همسر آقا سجاد مثل خود آقا سجاد است و فقط شهید نشده، ایشان خانمی بسیار بزرگوار و متین هستند، هر وقت که ما دور هم هستیم و من از دوری پسرم اظهار دلتنگی می­کنم به من دلداری می­دهد و می­گوید: پدر جان! ناراحت نباشید، می­دانید سجاد کجا رفته؟

پدر شهید طاهرنیا اظهار کرد: روز سوم بود، همسر آقا سجاد به من زنگ زد و گفت: ما می­خواهیم به رشت بیاییم و آقا سجاد باید در رشت به خاک سپرده شود، چون خانواده شهید در قم زندگی می­کردند، من تأکید داشتم که ایشان را در قم دفن کنند، با خودم فکر می­کردم من و مادر شهید که دیگر عمرمان را کرده­ایم و آقا سجاد باید کنار همسر و فرزندانش باشد، اما همسرش با بزرگواری و صلابت گفت: ما در قم حضرت معصومه و تعداد زیادی شهید داریم اگر آقا سجاد در رشت به خاک سپرده شود اثرات بسیار مثبتی خواهد داشت.

طاهرنیا افزود: من آن زمان نفهمیدم حکمت حرفهای عروسم چیست؟ اما بعد از یکی دو هفته شاهد اثرات این امر شدم که تغییر و تحولات زیادی در خانواده ها ایجاد شد و تعدادی از بستگان که زیاد اهل نماز نبودند شروع کردند به نماز خواندن و بعد از آن بود که تازه فهمیدم همسر آقا سجاد چه گفته است.

«سجاد طاهرنیا» شهیدی که الگوی اخلاق اسلامی در کل خانواده بود

آقا سجاد واقعاً ایثارگر، قناعتگر و عاشق ولایت فقیه بود

سکینه علیزاده، مادر شهید سجاد طاهرنیا گفت: سجاد کودک بسیار آرامی بود، من برای نماز صبح که بلند می­شدم از باغچه حیاط، گل محمدی و شمعدانی می­چیدم و داخل جا نماز سجاد و خواهرش قرار می­دادم، یک روز ظهر که پدرش از مأموریت برگشته بود دیدم آقا سجاد که حدود یک سال و خرده­ای داشت مشغول نماز خواندن است و دارد می­خواند: ای زنبور طلایی، نیش بزنی بلایی، رفتم بالای سرش گفتم: چی داری می­خونی قربونت برم؟ گفت: دارم نماز می­خونم، گفتم: این که نماز نیست، شعر است، او با ناراحتی گفت: پس خدا قبول نمی­کنه؟ گفتم چرا، خدا بچه­ها را دوست دارد و بعد کم کم من و پدرش به او حمد و سوره و نماز را یاد دادیم.

وی تصریح کرد: او بچه بسیار آرام و ساکتی بود، با خواهرش که حدود یک سال با او فاصله سنی داشت خیلی جور بود و به یکدیگر بسیار علاقه داشتند، من هر مراسم و راهپیمایی یا دیدار با خانواده شهدا که می­خواستم بروم آنها را با خودم می­بردم.

مادر شهید طاهرنیا خاطرنشان کرد: او کلاس اول را در سقز خواند، همان موقعی بود که زلزله آمده بود، سجاد و خواهرش در دو شیفت مختلف به مدرسه می­رفتند، من گاهی طه، فرزند سومم را برای او و گاهی برای خواهرش می­گذاشتم تا بتوانم هر دو را به مدرسه برده و بیاورم؛ او با وجود اینکه خودش کوچک بود از برادرش خیلی خوب نگهداری می­کرد، به او غذا می­داد و لباسهایش را عوض می­کرد، همه همسایه­ها در تعجب بودند که او چگونه با وجود کم بودن سن می­تواند این گونه مؤثر باشد، او همه چیز را تشخیص می­داد و درک می­کرد تا کم کم بزرگ شد، بعد از اینکه از سقز آمدیم حدود یک سال نزدیک فرودگاه زندگی کردیم و از آنجا هم به یخسازی رفتیم که دیگر آقا سجاد اول راهنمایی شده بود.

وی در ادامه اظهار کرد: او همیشه با پدرش به مسجد می­رفت، تا دیپلم گرفت و به مدت یک سال بیکار بود تا اینکه پدرش برایش یک مغازه فرهنگی در خیابان سعدی باز کرد، او هر روز پیاده به محل کارش می­رفت و می­آمد، بسیار قناعتگر بود، وقتی می­گفتم مادر جان ماشین سوار شو و زودتر برای ناهار بیا، می­گفت: مادرجان، جوانیم و پیاده روی می­کنیم، او به مدت یک سال در مغازه­اش کار کرد و خدا شاهد است که در طول آن مدت حتی یک جوراب هم برای خودش نخرید، من همه چیز را باید برایش می­خریدم، به او می­گفتم تو دیگر بزرگ شده­ای اما او به لباس اصلا اهمیت نمی­داد.

علیزاده افزود: یکی از دوستانش (آقای آبکار) بعد از شهادتش برایمان تعریف کرد و گفت: آقا سجاد سال آخر که بود یکی از بچه­های دبیرستان (شهید رجایی) کار خطایی کرد، سجاد آن کار را به عهده گرفت، بچه­ها همه ناراحت شدند، دبیر مربوطه گوش آقا سجاد را گرفت و او را به بیرون از کلاس برد و به او گفت: من از تو که بچه با خدا و با نمازی هستی انتظار چنین کاری نداشتم, بعد بچه­ها از او دلیل این کار را پرسیدند و آقا سجاد گفت: آن پسر، هفته قبل پدرش را از دست داده اگر می­فهمیدند که او این کار را کرده، بیرونش می­کردند و صورت خوشی نداشت و او لطمه می­دید؛ با اینکار آن پسر بسیار شرمنده شده و آنها به دوستان صمیمی تبدیل شدند.

وی گفت: آقا سجاد واقعاً ایثارگر بود و قناعتگر و عاشق ولایت فقیه بود و هر جا میرفت از ولایت فقیه سخن می­گفت و عقیده­اش بر این بود که هر چه ولایت فقیه امر کند همان است.

مادر شهید طاهرنیا تصریح کرد: او با وجود اینکه خیلی جوان بود اما پشتیبان ولایت فقیه بود، حتی در وصیت­ نامه­اش هم از بچه­ها خواسته پشت ولایت فقیه را خالی نکنند و یک صدا پشت ولایت فقیه باشند.

علیزاده خاطرنشان کرد: من اول شهریور به علت مشکل معده مورد عمل جراحی قرار گرفته بودم، آقا سجاد آخر شهریور یک شب پیشم آمد، خواهرش این جا بود، آقا سجاد دلش نمی­آمد به من بگوید که قرار است به سوریه برود، من بعدا از او گله کردم که چرا موضوع را به من نگفته، دوستانش به من گفتند: شما راضی نبودید که ایشان به سوریه برود و من در پاسخ گفتم: ناراضی نبودم اما دوست داشتم که اگر می­رود بگوید تا اگر قسمتش شهادت بود، من از حضرت زهرا و حضرت زینب بخواهم تا هوایش را داشته باشند تا مانند فرزندانشان تشنه لب نمیرد.

«سجاد طاهرنیا» شهیدی که الگوی اخلاق اسلامی در کل خانواده بود

سجاد عاشق حضرت زهرا و حضرت زینب و حضرت رقیه بود

وی اظهار کرد: مدام این سؤال را داشتم تا اینکه دیشب خوابش را دیدم، گفتم: آقا سجاد باید برایم مشخص شود چه کسی بالای سرت آمد؟ در خواب دیدم خانمی با چادر سیاه بالای سر سجاد نشسته و او را بغل نموده و لیوانی آب به او می­دهد، با دیدن این خواب فهمیدم که حضرت زهرا (س) بالای سرش حاضر شده­اند و این بود که دیگر آرام شدم چون آقا سجاد واقعاً عاشق حضرت زهرا و حضرت زینب و حضرت رقیه بودند.

مادر شهید طاهرنیا افزود: خانم آقا سجاد تعریف می­کند که شب قبل از اینکه پسرشان آقا محمد حسین به دنیا بیاید آقا سجاد به سوریه رفت و من برای وضع حمل به بیمارستان رفتم اما دکتر گفت: ما اینجا جا نداریم و باید به بیمارستان دیگر بروی، در دلم با خودم گفتم: آقا سجاد، حالا که نیستی ببین چه سخت است، که هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که خانمی صدایم کرد و گفت بیا و من به راحتی زایمان کردم؛ واقعا مثل یک معجزه بود.

علیزاده گفت: خانم آقا سجاد بعد از زایمان اجازه می­گیرد که به خانه برود، ساعت یک شب آقا سجاد تماس گرفته و صدای گریه بچه را می­شنود، با تعجب می­گوید: مگر بچه به دنیا آمده؟ که خانم می‌گوید بله. وقتی از ساعت زایمان باخبر می­شود می­گوید: همان ساعت من در حرم حضرت رقیه بودم و داشتم برای بچه دعا می­کردم که به سلامت به دنیا بیاید و شما هم راحت باشید. عروسم می­گوید در آن لحظه فهمیدم معجزه ای رخ داده است.

وی با بیان اینکه آخر شهریور که آقا سجاد پیشم آمد، ده کیلو برنج از اتکا گرفته بود و برایم آورده بود، تصریح کرد: من که نمیدانستم او شهید شده، همان شب عاشورا به پدرش گفتم: من به این برنج احتیاجی ندارم و می­خواهم این برنج را بفرستم برای رزمندگان تا برای خود پخت کنند و بخورند و پدرش نیز موافقت کرد، به یکی از دوستانم گفتم: قرار است آقا سجاد اربعین بیاید و من و پدرش را به کربلا ببرد، اما من نمی­توانم بروم چون دکتر تا شش ماه مسافرت را برایم ممنوع کرده، به پدرش گفتم: من که نمی­توانم بروم، شما پاسپورت خود را بگیرید و با آقا سجاد به کربلا بروید. من هیچ خبر نداشتم که ایشان در سوریه است، دوستم خندید و گفت: می­خواهی شوهرت را بفرستی آنجا شهید شود؟ من به او گفتم: من الان خبر ندارم پسرم در چه بیابانی است مگر همسرم با او فرق می­کند؟ او می­دانست که سجاد در سوریه است اما به من چیزی نگفت.

مادر شهید طاهرنیا با بیان اینکه ما غذا را پخت کردیم و دادیم و من دیدم که چهره دوستم دگرگون شده و با اصرار از من می­خواهد که به خانه بروم، من گفتم حالا که مزاحم هستم می­روم، خاطرنشان کرد: من سه شب قبل خواب دیده بودم که سه آقا به همراه یک خانم به خانه ما آمده و آن خانم به من گفت که سجاد بچه­اش را نمی­بیند، تا خواستم دستش را بگیرم و بپرسم این چه حرفی است که می­زند؟ از خواب بیدار شدم.

علیزاده در ادامه اظهار کرد: شب بعد به پدرش تأکید کردم که تو باید بروی و سجاد را پیدا کنی، من نگران بودم که نکند سجاد جایی اسیر شده باشد، پدرش که از هفته پیش می­دانست سجاد سوریه است به من گفت: گوشی سجاد جواب نمی­دهد. همان شب سجاد ساعت 12 و نیم به من زنگ زد. گفتم تو کجایی پسرم؟ طبق عادت معمول گفت: همین دور و برها هستم. گفتم: نمی­خواهی بیایی فرزندت را ببینی؟ گفت: می­آیم. از آنجا صدای کسانی به گوش می­رسید که به زبان عربی صحبت می­کردند، گفتم چرا اینقدر صدایت دور است؟ که او فوراً خداحافظی کرد و گفت باید بروم. از آنجا کمی شک کردم اما باز هم پدرش چیزی به من نگفت.

«سجاد طاهرنیا» شهیدی که الگوی اخلاق اسلامی در کل خانواده بود

برادر شهیدم خبر شهادت سجاد را در خواب به من داده بود

وی افزود: روز عاشورا که بعد از پختن غذا به خانه آمدم ساعت 12 شب خوابیده و در خواب برادر شهیدم «ولی» را دیدم که آمده و می­گوید بلند شو که مهمان داری، گفتم سلام، مهمان من تو هستی دیگر که بعد از مدتها آمده­ای بیا بنشین کمی با هم حرف بزنیم، اما او گفت: مهمانت آقا سجاد است، با شنیدن نام سجاد بلند فریاد زدم یا حسین و نشستم، از صدای من پدرش بیدار شد و گفت: موضوع چیست؟ اما من به او چیزی نگفتم، آن شب تا 7 و نیم صبح نخوابیدم و ساعت 7 و نیم تا نه رفتم دراز کشیدم، در خواب و بیداری دیدم کسی دستش را یکسره روی زنگ گذاشته، وقتی در را باز کردم خواهر و برادر و خواهرزاده­ام پشت در بودند، خیلی تعجب کردم و گفتم: شما ساعت 9 صبح این جا چه کار می­کنید؟ برادرم مشکی پوشیده بود. با خودم گفتم محرم است و اصلا فکرش را نمی­کردم که سجاد شهید شده باشد. گفت: سجاد، گفتم سجاد چی؟ گفت: سجاد مجروح شده. یکدفعه یاد خواب دیشبم افتادم و گفتم سجاد مجروح شده؟ یا شهید؟ مگر سجاد کجا بود؟ گفت: سوریه. دیگر حقیقتش نفهمیدم چه شد و خیلی ناراحتی کردم، من مادرم در جوانی مرده بود و من بچه­هایش را یتیمی بزرگ کرده بودم، به خاطر سجاد ناراحت نبودم اما برای بچه­هایش خیلی ناراحت بودم. چون سجاد راه خودش را انتخاب کرده بود.

مادر شهید طاهرنیا گفت: وقتی سجاد را در شب وداع دیدم بوسیدمش و در گوشش گفتم: به من نگفتی که به سوریه می­روی اما به تو می­گویم: شهادتت مبارک باشد، گفتم راضیم به رضای خدا، اگر الان هم ببینمش می­گویم: خوشا به سعادتت که راه اما حسین(ع) و حضرت زینب (س) را رفتی و به دعوت ایشان لبیک گفتی. اگر ببینمش به او می­گویم: دعا کن که بچه­هایت نیز راه تو را ادامه بدهند، من به عنوان یک مادر از او خیلی راضی هستم و به هیچ عنوان از او دلگیر نیستم.

علیزاده تصریح کرد: دوست دارم همه جوانها ادامه دهنده راه شهدا باشند و پشت ولایت فقیه را خالی نکنند.


نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربازدید ها