حلبچه قهرمان

حلبچه قهرمان

حلبچه! اي قهرمان/ عيد خون بر تو گوارا باد/ آيه‌هاي مقاومتت را
خاكسترم را جشن مي گيرند...

خاكسترم را جشن مي گيرند...

بر گامهاي خسته مي خندند،نمناكي لبهاي تاولها/ زنجير مي غلطيد ومي پوسيد،در انزواي خشك مفصلها/ اين كفشهاي كهنه مي دانند،من با صداي مرگ،رقصيدم
در اين شب پاييزي

در اين شب پاييزي

غرش چشمه ي يادهاي تو/ رگ درخت عمر مرا به هيجان مي آورد / پريشان از ريشه هاي خويشم
اي پيكرت،محراب زخم يادگاري ها!

اي پيكرت،محراب زخم يادگاري ها!

بايد بگويم با تمام شرمساري ها/ چيزي نمي فهمند از بوران،بهاري ها/ اي گرد باد وموج و رود و باد وبارانها!/ اي پادشاه سرزمين بي قراري ها!
درخت،فصل خزان هم،درخت مي ماند...

درخت،فصل خزان هم،درخت مي ماند...

اگر چه شمعي و از سوختن، نپرهيزي/ نبينمت كه غريبانه، اشك مي ريزي/ بخند!گر چه تو با خنده هم،غم انگيزي

جان عاشق به ديدنش صدبار، قامت شوق را، دو تا مي كرد...

یك نفر از كرانه اي مبهم، عاشقانه مرا صدا مي كرد/ نغمه ي آشنا و پر مهرش، مثل خون، در دلم شنا مي كرد/ گر چه در مبهمي مه آلود، مانده بودم غريب و سردرگم/ او مرا با طنين تبناك اش، از حضور خود، آشنا مي كرد
۱۱
آرشیو